خانه / یادداشت / «از یاد رفته» یا «بر باد رفته» مسئله این است

«از یاد رفته» یا «بر باد رفته» مسئله این است

سال سوم راهنمایی در کنار درس، به فعالیت های پرورشی می پرداختم. اغراق نباشد، شاید نیمی از ساعات مدرسه را به جای آنکه سر کلاس باشم، به سرود و نمایش و فوتبال و جلسات شورای دانش آموزی اختصاص داده بودم.

من با صد و یک رای نفر سوم شورای دانش آموزی شده بودم. بنا به رسم، نفر سوم، منشیِ جلسه شورا می شد. با معاون پرورشی مان و دیگر اعضا در کتابخانه مدرسه جمع می شدیم و در مورد مسائل مدرسه بحث می کردیم.

من هم عضو گروه سرود بودم و هم اینکه گروه سرود را سرپرستی می کردم. گاهی اوقات شعر تهیه می کردم و برای آن آهنگی در نظر می گرفتم. آنگاه با اعضا آن را تمرین می کردیم تا برای مناسبتهای خاص در مدرسه اجرا کنیم. یادم می آید حتی دو بار در جشنواره سرود بین مدارس شرکت کردیم.

به طور کل سال سوم راهنمایی برای من فوق العاده شاد و خاطره انگیز سپری شد. این آزادی عمل را داشتم که در مدرسه به کارهای مورد علاقه ام بپردازم. معاون پرورشی مان نیز از خلاقیت و نوگرایی من استقبال می کرد.

آنچه اکنون برای من جالب است بازگویی ماجرای تئاتری است که در مدرسه اجرا کردیم. یادم نمی آید به چه مناسبتی نمایش اجرا شد اما به خوبی به خاطر دارم که در نمازخانه مدرسه، همه دانش آموزان جمع شده بودند. منتظر بودند ببینند ما چه می کنیم.

من نویسندگی و کارگردانی نمایش را به عهده داشتم. در ضمن نقش کوچکی هم بازی می کردم. اصل داستان از این قرار بود که یک مغازه دار با شاگردش در مغازه حضور داشتند. برای صاحب مغازه کاری پیش می آمد و او پس از هزار و یک سفارش به شاگرد پر رو و بازیگوشش، مغازه را ترک می کرد. در غیاب صاحب مغازه، پیرمردی فضول و پر چانه به مغازه می آمد و با شاگرد شروع به گفتگو می کرد. قصه درست مخالف سفارش های صاحب مغازه پیش می رفت. طرح قصه آنچنان قدرتمند نبود. در ضمن شاید پایان مشخصی هم نداشت. این وسط گریم پیرمرد و بازی های زبانی و شوخی های میان او و شاگرد جذابیت بیشتری داشت.

نقش صاحب مغازه را من بازی می کردم. حسن هم کلاسی دیگرم نقش شاگرد را ایفا می کرد و پیرمرد خوش مزه نمایش را دیگر هم کلاسی ام تقی بازی می کرد.

ما بیش از ده سال است که همدیگر را ندیده ایم. از حال و احوال هم خبر نداریم. یک بار از یکی از دوستان دوره راهنمایی شنیدم که تقی قداره کش شده است و گوش یک نفر را بریده است. چند وقت هم در عراق زندانی بوده است. از حسن که هیچ خبر ندارم. حالا برای خودش احتمالا مردی شده است.

تقی یکی – دو سال از من و حسن بزرگتر بود. فکر می کنم چند باری رفوزه شده بود. از همان دوران دوست داشت بازیگر شود. وقتی متوجه شد می خواهم نمایش اجرا کنم با خوشحالی از پیشنهاد بازی در نمایش استقبال کرد.

ما بسیاری از ساعات کلاس را به هوای تمرین نمایش، با اجازه دبیر پرورشی، از جلسه درس بلند می شدیم و می رفتیم تمرین کنیم. دیگر هم کلاسی ها به ما حسرت می خوردند. ما بدین طریق هم نمایش تمرین می کردیم و هم از شر مطالب کسل کننده علوم و ریاضی راحت می شدیم.

معاون پرورشی مان نیز هر از چند گاه به ما سر می زد و از ما می خواست آنچه را که تا کنون تمرین کرده ایم برایش بازی کنیم. مثلا می گفت اینجا را حذف کنید یا می گفت: این حرف خوبی نیست. به جایش فلان چیز را بگذارید. یک جوری نقش وزارت ارشاد را بازی می کرد.

ناگفته نماند که ایشان فوق لیسانس علوم سیاسی داشت. در ضمن آزاده بود. به عبارتی چندین سال در جنگ ایران و عراق اسیر بود. همین مسئله باعث می شد تا ما به ایشان احترام بیشتری بگذاریم.

ایشان بسیار ما را دوست می داشت و کمک مان می کرد تا هر چه بهتر برنامه هایمان را اجرا کنیم. وقتی به آن روزها فکر می کنم برایم جالب است که چنین کسی با چنین تحصیلات و سابقه ای با یک موتور براوو به مدرسه می آمد. لباس های ساده ای به تن داشت و با صمیمت در حیاط قدم می زد. برایمان مداحی می کرد و زیارت عاشورا می خواند. در شورای دانش آموزی هوادارمان بود و از پیشنهادهایمان استقبال می کرد.

در نهایت، پس از بارها تمرین، نمایش آماده شد. من دیالوگ هایم را با شاگردم گفتم و از صحنه خارج شدم. آنگاه نوبت به تقی رسید که با آن شمایل مضحکش وارد صحنه شود. تقی یک کت و شلوار پیرمردی به رنگ طوسی پوشیده بود. یک عصای درشت و ضحیم هم به دست داشت. کلاه شاپویی هم سرش گذاشته بود. صدایش را می لرزاند و از پشت صحنه از میان بچه ها عبور می کرد. تقی میکروفون بی سیم به دست داشت. وقتی دولا دولا از بین بچه ها می گذشت مونولوگ های خودجوش می گفت. مثلا با عصا به بچه ها آرام می زد و می گفت: از سر راهم بروید کنار. چرا جلوی راه نشستید؟

من که بیرون صحنه بودم و از پشت بچه ها این صحنه ها را می دیدم، هوادار بودم ببینم واکنش آنها چیست. همه ساکت بودند و به حسن و تقی نگاه می کردند. آن وقت به محض اینکه شوخی جالبی اجرا می شد همه یک صدا می خندیدند. خنده یکدست و هماهنگ بچه ها گویی مهر تاییدی بود که به تلاش چند هفته ای ما زده می شد.

پس از اجرای نمایش باید گریم ها را پا می کردیم. من با مرکب خوشنویسی ام، برای حسن خط ریش و سبیل کشیده بودم. او به سادگی رفت صورتش را شست و خلاص شد. اما تقی بیچاره وضع متفاوتی داشت. یک بسته پنبه را با چسب آبکی زردرنگ به صورتش چسبانده بودم. نه عقلم می رسید و نه امکاناتش را داشتم که از چسب گریم استفاده کنم. برخی از دانش آموزان، به خصوص اولی ها و دومی ها، داشتند نگاهمان می کردند. آنها تا به حال تقی را این شکلی ندیده بودند. شبیه بابانوئل شده بود. فقط یک سورتمه کم داشت. با هر مصیبت و مکافاتی که بود آرام آرام پنبه ها را از صورت تقی می کندم. تقی آخ و اوخ می کرد. حسن هم بهش می خندید.

به هر ترتیب، ریش ها را از صورت تقی کندم و او دوباره مثل روز اول آدم شد؛ اما گویی چندان نتوانست آدمیتش را پس از آن حفظ کند.

نمی دانم اگر یک روز همدیگر را ببینیم می شناسدم؟ یا نه؟ ایا آن نمایش را به یاد دارد؟ یا اینکه با قداره اش ابریشم خاطراتمان را جر وا جر کرده است؟

تقی! قسم به همان ریش سفیدت، بیا به معصومیت نوجوانی مان برگردیم. اگر صدایم را می شنوی جواب بده. از میان شرارت ها عبور کن و به هر کدام با عصا ضربه ای بزن. من این بیرون ایستاده ام و دارم تو را می بینم. منتظرم که به صحنه آدمیت برگردی. مطمئن باش از تو استقبال خواهد شد.

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

مسئولیّت از دست رفته

یادم می آید که چندماه پیش چنین جمله ای را روی کاغذ نوشتم: «گزینه دوم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *