باشگاه نویسندگان (پایه): جلسه ۸

شما قبل از مشاهده این درس باید اول باشگاه نویسندگان (پایه): جلسه ۷ را تکمیل کنید.

خاطره‌نویسی

«خوشه‌سازی» یا «خوشه‌بندی» روش پیشنهادی خانم گابریله ال.ریکو، آموزگار با سابقه نویسندگی خلاق است. در این روش کلمه‌ای را در مرکز صفحه می‌نویسیم. سپس با مشاهده آن، بلافاصله تداعی‌های ذهنی خود را یادداشت می‌کنیم. به این صورت که از کلمه مرکزی، رو به پایین فلش می‌کشیم و تداعی‌های ذهنی‌مان را زنجیروار می‌نویسیم. این کار را آن قدر ادامه می‌دهیم تا خاطره‌ای به ذهن‌مان خطور کند. اگر چیزی به ذهن‌مان نرسید. دوباره به کلمه مرکز صفحه باز می‌گردیم، و این روند را از نو تکرار می‌کنیم.

تاثیر تمرین

خاطرات و تجربیات ما، مخصوصا ایام کودکی، مصالح درجه یک برای نوشتن است. در این دوره، برخورد ما با دنیا غریزی و بدوی است. خیال‌پرداز هستیم و به جهان با شگفتی نگاه می‌کنیم. هنوز به روزمرگی‌ها خو نگرفته‌ایم. اسیر باید و نبایدهای عرف و قانون نشده‌ایم. 

با ورود به دوره بزرگسالی، بسیاری از خاطرات به پستوی ذهن تبعید می‌شوند. به کمک روش خوشه‌سازی، می‌توان مثل کاوش‌گران، به عمق ناخودآگاه نفوذ کرد و دست پر برگشت.

نمونه

من کلمه «لوک خوش‌شانس» را در مرکز خوشه می‌نویسم. سپس تداعی‌های خود را مرحله به مرحله ثبت می‌کنم:

وقتی به لوک خوش‌شانس فکر می‌کنم یاد دالتون‌ها می‌افتم. وقتی به دالتون‌ها فکر می‌کنم، یاد برادران بی‌طرفان می‌افتم. برادران بی‌طرفان مرا یاد فوتبال می‌اندازند. فوتبال، جام جهانی را به یادم می‌آورد. جام جهانی مسابقه ایران و امریکا را برایم تداعی می‌کند. خوب! به نتیجه‌ای نرسیدم. باید برگردم و همین روند را تکرار کنم.

 

لوک خوش‌شانس

دالتون‌ها

برادران بی‌طرفان

فوتبال

جام جهانی

مسابقه ایران و امریکا

 

لوک خوش‌شانس

غرب وحشی

جان وین

جان فورد

مسعود فراستی

برنامه هفت

نقد فیلم جرم

مسعود کیمیایی

فیلم قیصر

انتقام

 

لوک خوش‌شانس

وودی (داستان اسباب بازی‌ها)

منوچهر والی‌زاده

دوبله

سینما

تمام شدن پول‌هایم

 

من این کار را سه بار انجام دادم. هر بار هم تداعی‌هایم را بین فلش‌های سبز نوشتم. جالب است که از لوک خوش‌شانس به «تمام شدن پول‌هایم» رسیدم. حالا اصل ماجرا را می‌نویسم:

به گمانم سوم ابتدایی بودم. می‌خواستند شنبه ما را به سینما ببرند. فیلم را به یاد نمی‌آورم. همین قدر می‌دانم که قرار بود نفری ۲۰۰ تومان پول بلیت بدهیم. 

جمعه بود. مثل عادت هر هفته، به خانه مادربزرگ مرحومم رفتیم. بعد از ظهر که شد، حوصله‌ام سر رفت. از مادرم اجازه گرفتم و به کلوپ بازی‌های کامپیوتری محله رفتم.

در عالم بچگی، بازیهای sega برایم شگفت‌انگیز بود. همیشه پی بهانه‌ای بودم یا خانواده دایی‌ پیش ما بیایند یا ما پیش آنها برویم. من برای دید و بازدید نمی‌رفتم؛ می‌رفتم که sega بازی کنم. پسر دایی‌‎هام اگر دسته را یک آن از من می‌گرفتند، به تنگ می‌آمدم. خوش نداشتم حتی لحظه‌ای را از کف بدهم.

موقع بازی، انگار به دنیایی رویایی قدم می‌گذاشتم. مسحور رنگ و جاذبه دنیای بازی‌ها می‌شدم. بیش از همه، فوتبال، مورتال کمبت و تاینی‌تون را دوست داشتم. دلم برای تک‌تک‌شان غش می‌رفت. 

وقتی رفتم توی کلوپ بازی‌های کامپیوتری، هیچ کس نبود؛ سوت و کور. صاحب مغازه، آقا محسن، پای چراغ علاءالدین زنگ‌زده، توی خودش فرو رفته بود. داشت دست‌هاش را به هم می‌مالید. 

تا پیش از این، کمتر خودم پشت دستگاه نشسته بودم. بیشتر تماشاچی بازی بقیه بودم. صبح جمعه که می‌شد لشکری از بچه‌های قد و نیم‌قد، توی دو وجب جا می‌چپیدند و می‌لولیدند. همهمه‌شان کل محله را برمی‌داشت.

منِ تماشاچی، ترفندها و حقه‌هایی بلد بودم که بعضی از بچه‎ها نمی‌دانستند. از بس به دست این و آن نگاه کرده بودم که برای خودم یک پا استاد به حساب می‌آمدم.

برای یک ربع بازی، ۵۰ تومان باید می‌دادیم. بچه‌های امروزی شاید درک نکنند که ما برای همین یک ربع بازی، در حسرت ۵۰ تومان بقیه پول نان سنگک بودیم.

آن روز جمع، من ۲۰۰ تومان پول توی جیبم داشتم؛ یک اسکناس مچاله ۱۰۰ تومانی و دو اسکناس پاره پوره ۵۰ تومانی.

اول کار، دل زدم به دریا و نیم ساعت مورتال کمبت ۲ بازی کردم. با مبارزهای مختلف، رمز و ترفند می‌زدم. خدا می‌داند چه کیفی داشت! 

گرم بازی بودم که با تذکر آقا محسن، فهمیدم نیم ساعت تمام شد. به همین زودی؟ نصف پول من یک راست رفت توی جیب آقا محسن. از پای دستگاه بلند شدم. دو نفر تازه آمده بودند. نشستند جای من تا بازی کنند. من دوباره تماشاچی شدم. با وجود نیم ساعت بازی، هنوز عطش داشتم. مزه بازی بدجور زیر زبانم رفته بود.

توی طاقچه پنجره کوچک دکان، چمباتمه زدم و به بازی دو تا بچه خیره شدم. صبر کردم دستگاه خالی و دوباره نوبتم شود. دیگر قید سینما رفتن را زده بودم.

دوباره یک ربع بازی کردم. مثل برق و باد گذشت. به خودم آمدم و دیدم که فقط ۵۰ تومان برایم مانده است. ساعت نزدیک پنج عصر بود. باید برمی‌گشتم؛ اما وسوسه و هوس، زالو شده و به جانم افتاده بود. به سرم زده بود ۵۰ تومان باقی مانده را هم به باد دهم.

پایم را از گلیمم درازتر کردم. این بار از آقا محسن خواستم یک ربع play station بازی کنم. آقا محسن از پشت شیشه‌های عینکش، نگاهی به من انداخت و با صدای آرام و افتاده‌اش گفت: من حرفی ندارم. کم بازی کن؛ ولی همیشه بازی کن.

به او حق دادم. نباید این قدر بدمستی می‌کردم. کلاهم را به سرم کشیدم و با شرمندگی از کلوپ بیرون زدم. هوا کاملا تاریک بود. جز چند رهگذر، کسی در کوچه نبود. سرشکسته راه افتادم. سوز سرد پاییزی از پشت یقه‌ی کاپشنم رد می‌شد و بدنم را مور مور می‌کرد.

مثل قمارباز پاک‌باخته‌ای بودم که دار و ندارش را به باد فنا داده بود. عذاب وجدان آرامم نمی‌گذاشت. دیگر به هیچ وجه حاضر نبودم از پدرم پول بخواهم. گفتم شاید نداشته باشد. شاید هم بهم بدهد؛ اما قبل از آن بپرسد: پولی را که دادم چه کردی؟

به فردا فکر می‌کردم. دوست نداشتم دوستانم در سینما کیف کنند و من پشت نیمکت بنشینم. سینما قطعا لذت‌بخش‌تر بود. اما افسوس و تأسف چه فایده داشت؟ سینما بی سینما. کاش خودم را نگه می‌داشتم و به پولم ناخنک نمی‌زدم.

در همین فکر و خیال بودم که نفهمیدم چه طور رسیدم. زودپز فس‌فس می‌کرد. بوی خورش خانه را پر کرده بود. کمی بعد پدرم آمد. شام خوردیم و به خانه برگشتیم.

فردا صبح به مدرسه رفتم. بچه‌ها پرسیدند: سینما که می‌آیی؟ گفتم: نه.

زنگ تفریح که خورد همه برای رفتن آماده شدند. خوراکی‌هاشان را برداشتند و با جیغ و هورا، سمت اتوبوس دویدند. بغضم گرفته بود. از هیچ کس گله‌ای نداشتم. تقصیر خودم بود. تمام لذت بازی دیروز به حسرت و پشیمانی امروز کشید. 

بچه‌ها توی اتوبوس نشسته بودند. من از پنجره کلاس نگاه‌شان می‌کردم. صدای آقای نیکان، معاون پرورشی را می‌شنیدم: کسی جا نمانده باشد؟

در راهرو بود. کلاس‌ها را سرک می‌کشید. مرا که دید گفت: سعید! چی کار داری می‌کنی؟ چرا اینجایی؟

سرافکنده و شرمنده گفتم: آقا! ما پول نداریم.

آقای نیکان دستی به شانه‌ام زد و بی‌توجه گفت: بدو! دیر شده. بعدا می‌آری.

گل از گلم شکفت. چشمانم برق زد. شور و شادی در سرتاسر وجودم دوید. از جا کندم و خودم را توی اتوبوس انداختم. 

بعد از گذشت سال‌‎ها، آقای نیکان را گاهی می‌بینم. با یکی از همسایه‌های ما قوم و خویش است. یادم هست که باید ۲۰۰ تومان بهش بدهم؛ اما هر بار فراموش می‌کنم.

 

معرفی کتاب

«شما که غریبه نیستید» زندگی‌نامه خودنوشت هوشنگ مرادی کرمانی، خالق «قصه‌های مجید» است. در این کتاب، نویسنده خاطرات خود را به زبان شیرین و صمیمی روایت می‌کند. مرور سرگذشت بسیار آموزنده و انگیزه‌بخش است. برای دانلود کتاب، روی تصویر فوق کلیک کنید.

تذکر ۱: برای مشاهده تمرین‌ها، باید حتما با نام کاربری و کلمه عبور وارد شوید.

تذکر ۲: برای مشاهده تمرین‌ها، روی دکمه آبی رنگ «مرور آزمون درس» کلیک کنید.

تذکر ۳: بعد از پاسخ به تمرین‌ها، روی دکمه آبی رنگ «درس را تکمیل کن» کلیک کنید.

بازگشت به:باشگاه نویسندگان (پایه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *