باشگاه نویسندگان (پایه): جلسه ۹

شما قبل از مشاهده این درس باید اول باشگاه نویسندگان (پایه): جلسه ۸ را تکمیل کنید.

نوشتن از زبان اشیاء

در این تمرین، باید یک شیء انتخاب کنید. سپس در جلد آن فرو بروید، و دنیا را از زاویه دید آن مشاهده کنید. آنگاه دیده‌ها و شنیده‌های خود را شرح دهید. اشکال یا اهمیتی ندارد اگر اطلاعات شما درباره این شیءناقص یا اشتباه باشد. بعداً حین بازنویسی، خطاهای احتمالی را می‌توانید اصلاح کنید.

تاثیر تمرین

نوشتن از زبان اشیاء و حیوانات، تخیل را بیدار می‌کند. همچنین، تمرین مناسب برای آموختن همدلی است. همدلی یعنی بتوانیم خود را جای دیگران بگذاریم و دنیا را با محدودیت‌ها و خصوصیت‌های آن‌ها ببینیم و تفسیر کنیم.

پیرو همین نکته، گاهی می‌توان برای ایجاد نوآوری، روایت را به اشیاء و حیوانات سپرد و ماجراها را از زبان آن‌ها بیان کرد؛ مثلا ماجرای گذر سیاوش از آتش را از زبان اسب او، یا ماجرای علاءالدین را از چراغ جادوی او بشنویم.

نمونه

خودکاری که جوهر آن تمام شده است.

نوبت من هم رسید؛ مثل او. چه زود! حالا کنار سطل زباله افتاده‌ام؛ بی‌حاصل و باطل؛ من که روزگاری سرمست بر کاغذ می‌دویدم. 

یاد روزهای اول به خیر باد. وقتی نویسنده‌ام از میان خودکارهای لوازم‌التحریر، مرا انتخاب کرد، دنیا به کامم شد. باد توی نوکم انداختم. به خانه که آمدم، نویسنده‌ام مرا در مشت گرفت و نوشت؛ آن قدر قشنگ شد که به همه مدادهای جامدادی‌اش جلوه فروختم. 

حال و روزگارم خوش بود. هر روز مثل فرفره بی‌خیال و سر به هوا روی سینه‌‌ کاغذ می‌خرامیدم و او را قلقلک می‌دادم. کاغذ به خنده می‌افتاد. خط‌هاش بالا و پایین می‌پرید.

آن ایام جوان بودم و پرجوهر. دور دور من بود. تا این که او را دیدم. سرکش سرخ به سر داشت. به دیدن او نوکم مچاله و منقبض شد. جوهر در لوله‌ام دوید. رنگ به رنگ شدم؛ آبی لاجوردی‌ام شد مثل آب دهن مرده. در همان نگاه اول، نوکم پیش او گیر کرد. خیلی «خودکار» بود. 

از آن لحظه به بعد، زندگی‌ام دگرگون شد. هر واژه‌ی عاشقانه‌‌ی روی صفحه را نثار او می‌کردم. واژه‌ها که تمام شد، به تکرار افتادم. خواستم نوکش را به دست بیاورم. تصمیم گرفتم از خودم چیزی برایش بنویسم؛ اما در چنگ نویسنده‌ام اسیر بودم. ناچار بودم فقط چیزی را بنویسم که نویسنده‌ام می‌خواست.

قهر کردم. نوکم را از نویسنده‌ام برگرداندم. هی نوشت و خط زد. آن قدر دفترش را کثیف کردم که عاقبت از چشمش افتادم. مرا انداخت توی جامدادی و زیپ آن را هم بست.

من در جامدادی تنها بودم؛ تنهای تنها. روزهای رفته را می‌شمردم. به بدنه جامدادی خط می‌کشیدم؛ چهار خط را عمودی و پنجمی را افقی. شب‌‌ها قبل از خواب، پهلو به پهلو می‌شدم و به او فکر می‌کردم. دلم برای دیدن او یک نقطه شده بود.

بی‌تاب شدم. تصمیم گرفتم از جامدادی فرار کنم. هر چه زور زدم به جایی نرسیدم. همین قدر بود که توانستم اندکی زیپ جامدادی را کنار بزنم. دوباره آفتاب به لوله‌ام تابید و بازتاب رنگین‌کمانی‌اش روی بدنه جامدادی افتاد.

نوکم را از جامدادی بیرون آوردم. بعد از مدت‌ها او را دیدم. نیمه جوهر شده بود. دیگر مثل گذشته قرمز نبود. روزها می‌گذشت و او کم‌رنگ‌تر می‌شد. من از او دور بودم. نمی‌دیدم چه می‌نویسد. به همین خاطر، وقتی جوهرش ته کشید، نفهمیدم آخرین واژه‌هایش چه بوده است.

یک روز غروب بود که از توی جامدادی دیدم که سرانجام به آخر رسید. در سوگ او جوهرم را گریستم. نویسنده‌ام او را به سطل زباله فرستاد. جوهرم به جوش آمد. دوست داشتم نویسنده‌ام را خط‌خطی کنم. محبوب من، شایسته‌تر از آن بود که تشییع جنازه‌ای چنین داشته باشد.

با رفتن او، نوکم شکست. جوهر در لوله‌ام یخ زد. دیگر شوق نوشتن نداشتم. گفتم اگر نویسنده‌ام بیاید سراغم، همچنان از او فرمان نمی‌برم. این طوری مجبور خواهد شد مرا هم به سطل زباله بیندازد؛ پیش محبوبم.

پس از مدتی، آمد سراغم. مرا برداشت؛ اما هر چه نوکم را به سینه کاغذ فشار داد، جوهر پس ندادم. چند بار مرا در دهانش فرو برد و بهم ها کرد. بعد هم تکانم داد. از بخار دهانش داشت جوهرم شُل می‌شد؛ اما خودم را سفت نگه داشتم. آخر سر عصبانی شد و مرا هم پرتاب کرد. از بخت بد، من افتادم کنار سطل زباله؛ نه داخل آن.

حرف دلم در جوهرم نهفته و نگفته ماند. کاش فقط به اندازه دو کلمه، فرصت و قدرت نوشتن داشتم. آن وقت برای خودکار قرمز می‌نوشتم: «دوستت دارم!»

نوشتن از زبان حیوانات

در این تمرین، یک حیوان باید انتخاب کنید. سپس در جلد او فرو بروید، و دنیا را از زاویه دید او مشاهده کنید. آنگاه دیده‌ها و شنیده‌های خود را شرح دهید. اشکال یا اهمیتی ندارد اگر اطلاعات شما درباره این شیء ناقص یا اشتباه باشد. بعداً حین بازنویسی، خطاهای احتمالی را می‌توانید اصلاح کنید.

تاثیر تمرین

نوشتن از زبان اشیاء و حیوانات، تخیل را بیدار می‌کند. همچنین، تمرین مناسب برای آموختن همدلی است. همدلی یعنی بتوانیم خود را جای دیگران بگذاریم و دنیا را با محدودیت‌ها و خصوصیت‌های آن‌ها ببینیم و تفسیر کنیم.

پیرو همین نکته، گاهی می‌توان برای ایجاد نوآوری، روایت را به اشیاء و حیوانات سپرد و ماجراها را از زبان آن‌ها بیان کرد؛ مثلا ماجرای گذر سیاوش از آتش را از زبان اسب او، یا ماجرای علاءالدین را از چراغ جادوی او بشنویم.

نمونه

گربه‌ای که در کمین جوجه کبوتری است.

ببین برای کسب رزق و روزی چه‌قدر باید سگ‌دو بزنیم. چند ساعت است علاف یک الف کبوتر شده‌ام. انگار نه انگار، روزگاری همه گربه‌های محل با من سلام و علیک داشتند. هیچ یک دم‌شان را جلوی من دراز نمی‌کردند.

گذشت آن زمان که دم کله‌پزی را قُرُق می‌کردم. استخوان‌های چرب و چیلی را لوطی‌خور می‌کردم تا بعد از من ضعفا هم دلی از عزا در بیاورند.

آن قدر جذبه داشتم که هر شب جمعه دم کله‌پزی می‌رفتم و پشت در می‌نشستم. صاحب مغازه، خودش برایم سرویس می‌آورد. یک شکم سیر، چشم و پاچه و بناگوش می‌خوردم. بعد هم با چربی ته کاسه، سبیل‌هایم را ژل می‌زدم و جلا می‌دادم.

بعد روی پنجه، دزدکی به دکان عطاری می‌رفتم و به خودم سنبل‌الطیب می‌زدم. آن وقت می‌رفتم زیر ناودان خانه حاج میرزا، برای میو بانو زیر آواز می‌زدم تا ازش دل ببرم.

آن قدر رفتم و آمدم تا سرانجام دل او را به چنگ آوردم. نمی‌دانم تابستان بود یا زمستان. توی کوچه، جلوی‌ زباله‌ها به هم محرم شدیم. همان جا سفره انداختیم و به گربه‌های محل سور دادیم: چلوموش.

آن موقع جوان بودم. باشگاه هم می‌رفتم. سه میو که می‌شمردی، لب دیوار بودم. به یک دم تکان دادن، موش را از توی سوراخ بیرون می‌کشیدم؛ اما حالا چی؟ عینکی شده‌ام. سبیل‌هام شل شده، دندان‌هام هم یکی در میان ریخته. 

از شما چه پنهان، گول رفیق بد را خوردم. اول یک پُک بود؛ اما چشم باز کردم و دیدم بنگی شده‌ام؛ طوری که موش‌ها دیگر ازم حساب نمی‌بردند. بی خوف و خطر، از سر و کولم بالا می‌رفتند و برایم شعر می‌خواندند.

میو بانو که این وضع را دید، میواَش درآمد. گذشته درخشانم را یادم آورد. بهم گفت که پهنای سینه‌ام به اندازه‌ای بود که از در سطل زباله تو نمی‌آمدم. گفت: یادت هست سر عقد به من چه قولی دادی؟

حافظه‌ام ضعیف شده؛ اما گذشته‌ها را هنوز به یاد می‌آورم. با او عهد بستم که گربه‌ی زندگی باشم و دور گربه‌گردی را خط بکشم؛ مبادا پس‌فردا که لشکری از بچه‌گربه‌ها دور و برمان میومیو کردند، به گرفتاری و در به دری بیفتیم.

از حرف‌های میو بانو، گوش‌هام به لرزش افتاد. سبیل‌هام سیخ شد. چهار تا میو کشیدم. مثل جمشید هاشم‌پور روی پنجه‌هام ایستادم. رفتم در آینه‌ی ماشین همسایه، زل زدم و گفتم: عیال! کور شوم اگر دست خالی برگردم.

گفت: خدا نکند. آن وقت به دعای تو هیچ وقت باران نمی‌آید.

گفتم: خوب شد گفتی. یادم نبود. در هر صورت، می‌روم و به جای موش، کبوتر می‌آورم و سر سفره می‌گذارم. تو آب قابلمه را بار بگذار که من ظهر نشده برگشته‌ام. گربه است و قولش.

الآن نزدیک غروب است؛ اما من هنوز ناکام مانده‌ام. از قبل ظهر آمده‌ام روی طاقچه سر در خانه حاج میرزا. به دلم افتاد روزی‌ام حواله اینجا است.

خدا می‌داند چند ساعت که در کمین این جوجه کبوتر این کنج افتاده‌ام. آخر هر چه زور داشتم خرج کردم و از دیوار آمدم بالا. انصافا دیگر نا و نفس ندارم.

خودم را به موش‌مردگی زده‌ام که جوجه بیاید و از مقابلم رد شود؛ اما نمی‌آید. تف! معلوم نیست برای کدام کبوتر بانویی هی بق‌بقو می‌کند؛ مثل من که در جوانی‌ام، برای میو بانو میومیو می‌خواندم.

 

معرفی کتاب

«اولین تپش‌های عاشقانه قلبم» مجموعه نامه‌های فروغ فرخزاد، به همسرش پرویز شاپور است. در این کتاب، نامه‌های فروغ را در سه دوره می‌خوانیم: قبل از ازدواج، بعد از ازدواج و پس از طلاق.

متاسفانه نشانه‌گذاری و تایپ این نسخه PDF چندان دقیق و آراسته نیست؛ اما از هیچی بهتر است. می‌ارزد نسخه چاپی‌اش را بخرید یا از کتابخانه امانت بگیرید. با وجود این، برای دانلود کتاب، روی تصویر فوق کلیک کنید.

تذکر ۱: برای مشاهده تمرین‌ها، باید حتما با نام کاربری و کلمه عبور وارد شوید.

تذکر ۲: برای مشاهده تمرین‌ها، روی دکمه آبی رنگ «مرور آزمون درس» کلیک کنید.

تذکر ۳: بعد از پاسخ به تمرین‌ها، روی دکمه آبی رنگ «درس را تکمیل کن» کلیک کنید.

بازگشت به:باشگاه نویسندگان (پایه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *