خانه / یادداشت / زن چینی خواستار ذبح اسماعیل می شود

زن چینی خواستار ذبح اسماعیل می شود

یادم می آید کودکی ده – دوازده ساله بودم. خیلی به نقاشی علاقه داشتم. معمولا برنامه لذت نقاشی را تماشا می‌کردم. از باب راس با آن موهای فرفری اش خیلی خوشم می آمد. آرزو داشتم وقتی بزرگ شدم مثل او نقاش زبردست و مشهوری بشوم. دو دوره هم به کلاس طراحی و نقاشی رفتم که به شکل قابل ملاحظه ای پیشرفت کردم.

روزی از روزها قرار بود با دوستانم نزدیک مجتمع امام خمینی جمع شویم و فوتبال بازی کنیم. از قضا تیم حریف نیامد و چون تعدادمان کم بود عملا نتوانستیم بازی کنیم. به پیشنهاد یکی از بچه ها به سالن مجتمع امام خمینی رفتیم. دقیقا یادم نمی آید به چه مناسبتی نمایشگاه برگزار شده بود اما خوب به خاطر دارم در انتهای سالن، یک غرفه نقاشی کودک و نوجوان برپا کرده بودند. به این صورت که به دیوار چند تصویر نصب شده بود و از کودکان و نوجوانان می خواستند تا شبیه آنها را بکشند و جایزه بگیرند. به این طریق، هم نقاشی می کشیدی و سرگرم می شدی و لذت می بردی، هم اگر اثرت مقبول واقع می شد، جایزه می گرفتی.

تصاویر نصب شده به دیواره غرفه، بیشتر به قصه انبیاء اشاره داشت. مثلا به خروج شتر حضرت صالح از دل کوه، حبس شدن حضرت یونس در شکم نهنگ، ذبح حضرت اسماعیل و به طور کل به موضوعاتی از این دست پرداخته شده بود.

من تصویر شتر حضرت صالح را انتخاب کردم. در میان همهمه ای که در سالن بود، و در آمد و رفت مکرر افراد، با علاقه و با تمرکز شروع به کشیدن تصویر کردم. هر از چند گاه گوینده از بلندگوی سالن ورود کسی را خوشامد می گفت یا اعلام می کرد چه قدر به پایان وقت بازدید از نمایشگاه مانده است. بچه ها با پدر و مادرهایشان شیک و پیک می آمدند و از برابر ما عبور می کردند؛ اما سر و وضع ما دیدنی بود. با شلوار ورزشی و زیرشلواری قلوه کن شده نشسته بودیم و نقاشی می کشیدیم.

چون من با دوچرخه آمده بودم، و از آنجا که دوچرخه ام قفل نداشت، می ترسیدم نکند در این ازدحام جمعیت، دوچرخه ام را دزد ببرد. به همین علت هر از چند گاه نقاشی ام را رها می کردم و می رفتم ببینم دوچرخه ام سر جایش هست یا نه؟

با این اوصاف، وقتی نقاشی ام تمام شد، دوستانم تحسینم کردند. بعد بردم به آن خانم که در غرفه نشسته بود، نشان دادم. او هم تشویقم کرد و یک بسته ماژیک شش رنگ بهم جایزه داد. کلی کیف کردم. دوستان دیگرم نیز هر کدام تصویری کشیدند و جایزه ای گرفتند.

دیر شده بود. باید به خانه بر می گشتم. با بچه ها از نمایشگاه بیرون آمدیم، و هر کدام به خانه مان رفتیم. در طول مسیر همین طور که رکاب می زدم، با خودم فکر می کردم چه قدر مزه داد! خوب است دوباره بیایم و یک نقاشی دیگر بکشم.

05590609664320408513

 

آمدم خانه و دست و صورتم را شستم. چیزی خوردم تا دوباره جان بگیرم. آماده شدم و به مادرم گفتم تا جایی زود می روم و بر می گردم. بعد به سمت نمایشگاه راه افتادم.

برای این که شناخته نشوم یک کلاه نقاب دار زده بودم. در شلوغی و هُرم سالن، پشت آن کلاه کوفتی داشتم خفه می شدم. نقاب کلاه را پایین آوردم و دهانه آن را تا زیر چشمانم بالا کشیدم. شبیه تروریست ها شده بودم. مثلا خیال می کردم کسی این طوری مرا نمی شناسد. رفتم سمت غرفه نقاشی و پشت میز نشستم. به تصاویر خوب نگاه کردم. این بار تصمیم گرفتم تصویر ذبح اسماعیل را بکشم.

از این که این همه ورق سفید و مداد رنگی روی میزها پخش بود کلی ذوق کردم. این بار دوچرخه ام را نیاورده بودم. بنابراین با آرامش خاطر و سر فرصت شروع به نقاشی کردم. دیری نگذشت که نقاشی ام کامل شد. واقعا به دل خودم نشست. حال باید دوباره به آن خانم نشان می دادمش. نقاشی ام را دست گرفتم و جلو رفتم. آن خانم نگاهی به نقاشی ام انداخت و گفت: خیلی قشنگ کشیدی. قبلا جایزه گرفتی؟

چه باید جواب می دادم؟ این یکی، از نقاشی قبلی ام خیلی بهتر شده بود. وقتی به خاطر آن، ماژیک شش رنگ جایزه گرفتم طبیعتا می توانستم بابت این یکی، انتظار جایزه شایسته تری داشته باشم.

من کودکی بیش نبودم. حتی اگر دروغ هم می گفتم، شاید قابل توجیه می بود. با این همه راستش را گفتم. شاید ترسیدم اگر مرا بشناسد آبرویم برود. به کلاهم نیز مشکوک شد. به سادگی و به سرعت تسلیم شدم و خودم کلاهم را برداشتم. آن خانم به من چند برچسب ستاره جایزه داد که به مراتب در مقایسه با ماژیک شش رنگ، جایزه نازل تری بود.

مغموم و بازنده، راه کج کردم بروم. واقعا توی ذوقم خورد. دلم گرفت. فکر کردم عجب زن کج سلیقه ای بود. کسی نبود به او بگوید خب اگر قبلا جایزه گرفته ام حق کسی را که پایمال نکرده ام. نقاشی کشیده ام، جایزه گرفته ام. چه اشکالی داشت به خاطر این یکی هم یک جایزه دیگر می گرفتم؟ مگر کسی دیگر برایم کشیده بود؟ مگر جایزه هاتان تمام می شد؟

این نق و نوق ها فایده ای نداشت. جایزه از کف رفته بود و انگار به هیچ وجه برگشتنی نبود. حالم داشت از نمایشگاه به هم می خورد. حسابی عرق کرده بودم. انگار داشتم از حمام بخار بر می گشتم.

در همین حین، یکی از دوستانم را دیدم. ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت: چرا راستش را گفتی؟ در جواب چیزی برای گفتن نداشتم.

در همین حال، یک خانم چادری ریزاندام و میانه قد، با چشمان تنگ و کشیده، و با رویی گشاده به من نزدیک شد. نقاشی ام را که دید گفت: کِیلی گَشَنگ است. خِدیَه ش می کنی؟

از گویش نامتعارف او فهمیدم که چینی است. من تا به حال زن چینی از نزدیک ندیده بودم. برایم چنین دیداری جالب بود. بلافاصله، با یک مداد قرمز اسمم را روی کاغذ نوشتم، و نقاشی ام را با احترام به او هدیه دادم. او هم با لبخندی برگه نقاشی را گرفت، تشکر کرد و رفت.

این که زن چینی نقاشی ام را پسندید، خیلی برایم ارزشمند بود. احساس سربلندی می کردم. حتی ناراحتیِ جایزه ندادنِ آن خانم را از دلم بیرون کرد. از ماژیک شش رنگ نیز بیشتر بهم چسبید. شاید این پاداش صداقت و معصومیت کودکانه ام بود. صداقتی که این روزها دور از دسترس و معصومیتی که از یاد رفته است. کاش می‌شد دوباره آن زن چینی و نقاشی ام را می دیدم!

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

مسئولیّت از دست رفته

یادم می آید که چندماه پیش چنین جمله ای را روی کاغذ نوشتم: «گزینه دوم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *