خانه / یادداشت / زیر گنبد مثل (۲)

زیر گنبد مثل (۲)

ضرب المثل های سلاخی شده:

  • آب که سر بالا رفت قورباغه ابوعطا می خواند.
  • به دعای گربه کوره باران نمی بارد.

ضرب المثل تازه زا:

  • به دعای گربه کوره، قورباغه ابوعطا می خواند.

روایت نامعتبر و بی ثمرم که از این ضرب المثل ساخته شد:

غریبه ای بودم در شهری ناشناس. نه یک گرده نان در بقچه داشتم و نه روی درخواست آن. در هیاهوی بازار با حسرت به خوردنی ها نگاه می کردم. سبد سبد سیب و انگور، طبق طبق خرما و زیتون هر کدام شان دلبران شهرآشوبی بود که دلم را به یک کرشمه و غمزه پاره پاره می کرد. آب از دهانم راه افتاده بود. گویی خیر از میان مردم این دیار رخت بربسته بود؛ همان طور که من از نیست آباد خودم رانده شده بودم.

تیغ تیز آفتاب به سر و صورتم خط می انداخت. به حال فروشندگان غبطه می خوردم که هر کدام در حجره ها یا زیر سایه بان هایشان، دستمال خیس روی سر و صورت شان انداخته بودند. از زیر طاق بازار رد می شدم که بوی نان تازه مستم کرد. هر چه خودم را زیر و رو کردم تا یک پول سیاه در جیب و آستینم بیابم، افاقه نکرد. رفتم جلوی نانوایی و منتظر ماندم. خجالت می کشیدم تقاضای نان کنم. تا همین لحظه هم، زیر بازار کسی بود و نبودم را به رسمیت نشناخته بود. خریداران یکی یکی رفتند. جز چند نفری در صف نمانده بودند که نانوا بلند اعلام کرد: تمام شد.

مثل مار تیر خورده، از جا جستم. صف را شکافتم و جلو پریدم. نانوا گفت: صف را به هم نزن غربتی!

گفتم: یک کف دست. فقط یک کف دست.

گفت: باشد؛ البته اگر به اندازه تو هم نان باقی ماند.

گفتم: خدا عوض خیر به تو دهد.

گفت: بهایش را زودتر آماده کن. آن قدر هست که سفره نهارت خالی نباشد.

سرم را زیر انداختم و به آخر صف رفتم. اندوهگین و سرخورده، به حال خودم تاسف می خوردم. ناگاه فکری به سرم زد. به نفر جلویی ام گفتم: برادر! من غریبه ام. مرا سر سفره خود مهمان کن که جبران می کنم.

چشمان خمار خود را به زحمت باز کرد و گفت: من خودم با میانجی گری و پادرمیانی دیگری اجازه ورود به خانه ام را دارم. تو که عیالم را نمی شناسی!

گفتم: من در این آبادی هیچ کس را نمی شناسم. پس مرا به تکه ای نان مهمان کن.

گفت: کاری نمی کنم که در خانه ام به رویم بسته شود.

و سرش را کج کرد و چشمانش را روی هم گذاشت. جلو رفتم و به آن یکی گفتم: مهمان حبیب خداست. میزبان من باش که بیش از یک لقمه از تو نمی خواهم.

به سبیل خود تاب داد و گفت: کیستی؟ نمی شناسمت؟

گفتم: من هم یکی مثل توام. اما تون نان داری و من نه. اگر آن را از من دریغ کنی دیگر جان هم نخواهم داشت.

گفت: یعنی جان تو به یک لقمه نان بند است؟

گفتم: آری. چه خوب است که این را می فهمی!

گفت: قبول. اما در عوض آن، یا جان تو را می گیرم یا خون بهایت را.

طاق نانوایی روی سرم خراب شد. در قاموس این مردمان واژه انصاف غایب بود. دیگر رویم نشد که از او درخواست کنم. جلوتر رفتم و به آن دیگری گفتم: من پندی دارم که به هیچ کس نگفته ام. می خواهی آن را بدانی؟

گفت: اگر بدانم چه می شود؟

گفتم: هر آنچه خواهی از آن تو خواهد شد.

گفت: بگو. می شنوم.

گفتم: آنچه مفت به دست آید ماندنی نخواهد بود.

گفت: بهای آن چه قدر است؟

گفتم: یک کف دست نان.

گفت: می دهم.

گفتم: راست می گویی؟

گفت: معلوم است که نه.

گفتم: چرا بازی ام می دهی؟

گفت: مگر نگفتی داننده این پند صاحب همه چیز است؟ اگر راست می گفتی خود محتاج این کف دست نان نبودی.

گفتم: ابلیس از چون تویی خشنود باشد.

جلوتر رفتم و به نفر اول صف گفتم: یا به من یک کف دست نان می دهی یا خونت را خواهم ریخت!

گفت: خونم را بریز.

گفتم: ابله! جان به ملک الموت می دهی و یک کف دست نان به من نه؟

گفت: می دانم که نمی توانی خونم را بریزی.

گفتم: از کجا؟

گفت: به تو چه که از کجا می دانم. همین قدر بدان که هیچ کس تا به حال نتوانسته خون مرا بریزد!

و من پس از شنیدن این نطق مستدل، گویی از این جهان به جهان دگر شدم. گفتم: تف بر هر چه نامرد است که شمایید. حیف از زندگی که در بند شماست. الهی که نان و آب بدود و شما نیز به دنبال شان.

جملگی با نیش های گشوده گفتند: به دعای گربه کوره قورباغه ابوعطا می خواند.

و بیش از پیش به ریش من خندیدند. من نه گربه بودم و نه کور که ای کاش بودم. آن وقت نه چشمم به دیدار چنین جانورانی روشن می شد و نه خلقم با هم صحبتی این دیوچهرگان ددمنش چنین تنگ می گشت. اما هنوز قدرت ناطقه ام باقی مانده بود.

کاش به دعای گربه کوره یک کف دست نان به من داده می شد. اما چنین نشد. سر به بیابان گذاشتم. چاله ای کندم و در آن دراز کشیدم. در دم آخر خطاب به نان گفتم: خیال خام تو با خود به خاک خواهم برد

و چشمانم را بستم. از آنجا که ابوعطا بلد نبودم، سوره الرحمن را با صوت خواندم.

و آخرین آرزویم این بود:

زهی خجسته زمانی که باد باز آید

و خاک قبر مرا روی پیکرم ریزد!

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

مسئولیّت از دست رفته

یادم می آید که چندماه پیش چنین جمله ای را روی کاغذ نوشتم: «گزینه دوم …

۳ نظر

  1. سلام…متن بسیار زیبایی بود.به قول مادربزرگم :ایشالا هیچ وقت محتاج هیچ بنده ای نشوید.

    خوشحال میشم اگر به وبلاگ بنده نیز سر بزنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *