خانه / یادداشت / زیر گنبد مثل (۳)

زیر گنبد مثل (۳)

ضرب المثل های شقّه شده:

  • با یک دست نمی توان چند هندوانه بلند کرد.
  • به خاطر یک بی نماز، در مسجد را نمی بندند.

ضرب المثل نو رسیده:

  • با یک دست در مسجد را نمی بندند.

روایت هذیانی و مالیخولیایی ام از این مثل بی اصل و نسب:

چشم باز کردم و خود را در ناکجاآبادی دیدم. سیاهی شب نمی گذاشت دوست را از دشمن تشخیص دهم. ابرهای سیاه، آسمان را قرق کرده بودند و سر به سر یک دیگر می کوفتند. میان شان هیاهویی بر پا بود. با هر نعره‌ی رعد، برای هم شاخ و شانه می کشیدند و با هر پرتوِ برق، از هم زهرِ چشم می گرفتند. چند لحظه ای از زد و خورد شان نگذشته بود که پاره پاره شدند و از آن بالا روی سر و صورتم چکیدند.

سریع دویدم و رفتم زیر سایه بان حجره ای و پناه گرفتم. اما تندباد با هر وزش، به تنم شلاق می کوفت. ابرها جنجال کرده بودند، و در عوض ایشان، من بودم که تنبیه و تادیب می شدم. هیچ نشانه خوبی نبود.

من کیستم؟ اینجا کجاست؟ این ها پرسش هایی بودند که پاسخ دادن به آنها، دردی را از من دوا نمی کرد. من باید به جایی می خزیدم که سر پناهی امن و گرم بیابم.

زیر بارش بی امان باران شلپ شلپ راه افتادم. در کوچه سگ هم نمی دوید. از یک معبر گذشتم. کسی را دیدم که از مسجد بیرون آمد. قبل از بستن در مسجد، به او رسیدم و گفتم: برادر! من اینجا غریبم. به من جایی بده تا سامان بگیرم.

گفت: خانه ام کوچک است. عیالم نمی پذیرد که بیگانه ای شب مهمان من باشد.

گفتم: بریده باد هر دو دستم اگر از من به کسی گزندی برسد. اصلا دستانم را با ریسمان ببند تا آسوده خاطر شوی.

گفت: رسم ما نیست که مهمان را خوار کنیم. برو و فردا صبح بیا. چنان از تو پذیرایی می کنیم که هر چه مهمانی رفته ای، از یاد ببری.

گفتم: پس امشب را در این مسجد می مانم. فردا به خانه ات می آیم.

گفت: نه. نمی شود.

گفتم: چه ایرادی در میان است؟

گفت: اگر در مسجد بمانی، من هم باید با تو باشم.

گفتم: چرا؟

گفت: من کلیددار مسجدم. اذان صبح که شد باید در مسجد را باز کنم.

گفتم: مسئله ای نیست. من قبل از این که بیایی باز می کنم.

گفت: من تا کنون شانه از بار وظایفم خالی نکرده ام. اگر دستت کج باشد، چگونه می توانم به شیخ مسجد جواب دهم؟

گفتم: بر گمان بد لعنت! اصلا در مسجد را رویم قفل کن.

گفت: بی فایده است. از آن ایوانچه پشت رواق، می توانی از دیوار بالا بروی و بگریزی.

گفتم: پس مرا به خانه دوستان یا خویشان خود ببر.

گفت: به همه شان بدهکارم. چگونه می توانم تقاضای میزبانی، آن هم برای بیگانه ای چون تو بکنم؟

گفتم: من چیز زیادی نمی خواهم. اگر میسر نیست، به طویله ای هم راضی ام.

گفت: من خانه ام طویله ندارد؛ چون اصلا کل خانه ام طویله است، و زنم نیز در این طویله است. باز گشتیم به همان پله اول. چه می گویی؟

گفتم: بگذار در چهاردیوار خلای تو بخوابم.

گفت: آن وقت از بوی گند خفه می شوی. بدهکاری هایم به کنار. خون بهای تو نیز بر گردنم خواهد افتاد.

گفتم: لااقل یک روانداز یا بالاپوش گرم به من بده.

گفت: ندارم. همه پوشاکم همین است که در تنم می بینی.

گفتم: پس چه باید کرد؟

گفت: نمی دانم. دیر شد. اگر زود نجنبم، زنم به خانه ام، یعنی به طویله ام، راهم نمی دهد. راضی هستی که درد خود را به من هم سرایت دهی؟

گفتم: نه. برو. به امان خدا.

و با او دست دادم. اما دست چپ خود را از زیر عبایش بیرون آورد.

گفتم: چرا دست چپ؟

گفت: به خودت نگاه نکن که دو برابر من دست داری. من نیز اگر دست راست داشتم، از تو دریغ نمی کردم.

گفتم: بلا از تو دور باشد. به سلامت.

راه افتاد و رفت. گفتم: های! برادر! در مسجد را یادت رفت ببندی!

گفت: بسته نمی شود.

گفتم: چرا؟

گفت: دیدی که یک دست بیشتر ندارم.

گفتم: آری. مگر با یک دست نمی توانی در را ببندی؟

گفت: در شهر ما از قدیم تا به حال سینه به سینه نقل کرده اند که با یک دست در مسجد را نمی بندند؟

گفتم: پس چه کسی آن را قفل می کند؟

گفت: هر وقت از مسجد بیرون بیایم، باد زیر در مسجد می افتد و آن را می بندد.

گفتم: اگر باد نیاید؟

گفتم: نمی بندم.

گفتم: الآن که باد می وزد.

گفت: ولی زیر در نمی افتد.

و رفت.

فریاد زدم و گفتم: به من که جا ندادی. پوشاک گرم را هم از من دریغ کردی. این دم آخر، واپسین درخواست یک محتضر را بشنو و بپذیر.

گفت: چه درخواستی؟

گفتم: صبح که آمدی از شیخ بخواه که بر جسدم نماز میت بخواند.

گفت: امشب پنجشنبه و شب زیارت اهل قبور است.

گفتم: یعنی فردا جمعه است؟

گفت: آری.

گفتم: یعنی جمعه دفن می شوم؟

گفت: نه.

گفتم: چرا؟

گفت: شیخ بیمار است. فردا صبح برای نماز نمی آید. قرار شد هر کس نمازش را در خانه اش انفرادی بخواند.

گفتم: پس من چه کنم؟

گفت: تا ظهر صبر کن. اگر شیخ بهبود یابد، نماز جمعه با حضور همه برگزار می شود. چه تشییع جنازه ای!

و رفت. با درماندگی فریاد زدم: ای صاحب هستی! مگر شهری چنین با مردمانی چنین تر، می شود؟ بگو که این همه خیال است.

و کلیددار مسجد از دور گفت:

خیال خام تو با خود به خواب خواهم برد

که از خیال تو خوابم شود خیال انگیز

فشار هضم این بیت راه نفس را بر من مسدود کرد. لذا:

قدری کج و قدری یِه‌وَر شدم

وان گه بمردم و از خود به در شدم!

فاتحه ای چو آمدی، بر سر قبر من بخوان!

اینستاگرام آموزشی نوقلم

کانال نوقلم؛ مخصوص نشر و نقد نوشته‌های شما

اگر نوقلم هستید، نوشتن را از اینجا شروع کنید.

درباره‌ی سعید تارم

همچنین ببینید

شما برنده‌ی یک دستگاه ماشین زمان شده‌اید!

مبارک‌تان باشد! هر وقت که اراده کنید، ‌می‌توانید سوار ماشین‌تان شوید. اما بدانید که ماشین زمان، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *