خانه / یادداشت / زیر گنبد مثل (۱)

زیر گنبد مثل (۱)

سلام!

برای تفریح و دست گرمی، تصمیم گرفتم با بعضی از ضرب المثل های بازار مشترکم، روایت گری کنم. همین تمرینات نامتعارف، بهانه ای شده تا با لذت بیشتری به نوشتن مشغول شوم. هیچ نقشه و برنامه ای و حتی هیچ هدفی از نوشتن این روایات ندارم؛ اما خواه نا خواه یکی از مهم ترین پیامدهای مثبت این فعالیت، مبارزه با خشکی قلم و عملیات تخلیه ذهنی است.

آنچه با شما در میان می گذارم، ویرایش نشده و در نتیجه عاری از وحدت موضوع و انسجام بین عناصر متن است؛ صرفا یک بازیگوشی واژگانی است و نیز گوشه ای از ذهنیات پریشان و خیالات از هم گسیخته ام؛ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید:

ضرب المثل های مقتول:

  1. آب که از سر گذشت چه یک وجب (نی) چه صد وجب (نی)
  2. قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.

ضرب المثل نوزاییده:

  • آب که از سر گذشت، وانگهی دریا شود.

روایت پریشانم که با پا در میانی این مثل نوظهور، مجال وجود یافت:

آتشی به جانم افتاده بود. گویی گم کرده ای داشتم که جدایی اش آرام و قرار را از من ربوده بود. شوریده سر به دل صحرا زدم. بر فراز تپه و ماهور چشم در چشم آفتاب دوختم. بی رمق از پا افتادم. شن های داغ صحرا حفره دهانم را مسدود کرد. در آرزوی جرعه ای آب از هوش رفتم. در عالم خیال شترسواری از برابرم گذشت. دست نیاز به سوی او بلند کردم. از شتر پایین پرید و به سویم آمد. دهانه مشک خود را گشود و آن را سرریز کرد. متحیر به او خیره شدم. در یک چشم به هم زدن مشک خالی شد. روی زانوی خود خزیدم و در شن های داغ چنگ زدم؛ اما دستم از آب کوتاه ماند. جوی باریک آب از بلندی تپه سرازیر شد. شترسوار از من دور شد. گفتم: نامرد! چرا با من چنین کردی؟

گفت: من بیش از آنچه خواستی به تو دادم.

گفتم: کو؟ بودن یا نبودنم به یک کف دست آب وابسته است، و تو را از من دریغ کردی.

روی شترش پرید و گفت: نمک نشناسی ات را نشنیده می گیرم.

گفتم: روی زخمم اگر مرهم نمی گذاری، نمک نپاش.

سری تکان داد. چشم از او برداشتم و گفتم: زود از من دور شو که به دیدار عزرائیل مشتاق ترم تا ناجوانمردی چون تو.

گفت: شتاب نکن.

گفتم: دیگر آب از سر من گذشت.

گفت: چه بهتر!

و افسار شترش را به دست گرفت. با آخرین نا و نفسم، مشتی از خاک برداشتم تا او را از خود برانم.

در همان حال گفت: من به تو دریا را بخشیدم. مگر نشنیده ای «آب که از سر گذشت وانگهی دریا شود.»

و من از شدت حیرت ناشی از شنیدن این مثل، تشنگی را از یاد برده، جامه وجود را بر تن دریدم و دنیا را برای زندگان به اندازه یک نفر فراخ تر کردم!

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

مسئولیّت از دست رفته

یادم می آید که چندماه پیش چنین جمله ای را روی کاغذ نوشتم: «گزینه دوم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *