خانه / یادداشت / سنگرهای متروک

سنگرهای متروک

شاید همه چیز از یک مداد قرمز شروع شد. فکر می کنم هنوز مدرسه نمی رفتم که یک روز پدربزرگم دستم را گرفت و مرا به مسجد برد. ما در یک محیط سنتی زندگی می کردیم که بسیاری از ارزش ها نه از سر تحقیق و عقلانیت بلکه از روی فرمان پذیری و عادت پذیرفته شده بود. مردم نیز درگیر مسائل جاری روزمره بودند و کسی نه قدرت و نه رغبت داشت که به سایر ابعاد زندگی اش فکر کند. این چنین بود که مردم به آداب و رسوم شان دلخوش بودند و همین که هشت شان گرو نه شان نباشد، و علاوه بر آن تن سالم داشته باشند، راضی می شدند. به عبارتی مثل این روزها این قدر سطح توقعات متفاوت نبود چرا که عرف رایج میان مردم این گونه نبود. این قدر وسایل ارتباطی گسترده و متداول نبود. مانند امروز نبود که فقرا از عیش و نوش اغنیا مطلع باشند و تاسف بخورند که چرا آنها این چنین اند و ما دست مان از خرمای نخیل کوتاه است.

یادم می آید یکی از جذاب ترین تفریحات دوره کودکی من، صبر کردن برای رسیدن ماه شعبان بود. آن وقت بود که همه همت ما بچه ها این بود که به بهترین شکل کوچه هایمان را به اصطلاح «چراغانی» کنیم. نوارهای طلایی را با منگنه بر رشته های نخ متصل می کردیم یا گره می زدیم. گاهی نیز با سریش قطعات مثلثی شکل رنگی را به نخ می چسباندیم و ردیف به ردیف در عرض کوچه به دیوار می آویختیم. با گچ و الوار چادری بر می افراشتیم و با یک قطعه مشمای ضخیم برای این خیمه گاه طاق می زدیم. آنگاه از این طاق انواع زینت آلات را آویزان می کردیم. وقتی نیمه شعبان نزدیک می شد، اسفند می سوزاندیم و شیرینی پخش می کردیم. دلمان به همین چیزها خوش بود. به قدری لذت می بردیم که بعید می دانم کودکان نسل تبلت و گوشی های هوشمند حتی تصوری از آن هیجانات معصومانه و بچگانه ما داشته باشند.

شاید یکی از بزرگترین دلخوشی هایم این بود که وقتی می خواهیم فوتبال بازی کنیم، فلان کاپیتان مرا برای بازی در تیم خودش انتخاب کند. آنگاه وقتی انتخاب می شدم تمام تلاشم را به کار می گرفتم تا برای تیم او بهترین بازی ام را انجام دهم.

در میان همین دلخوشی های معصومانه و بی آلایش، یکی از بزرگترین پایگاه ها، مسجد محل بود که منبع لذت ما کودکان به شمار می رفت.

در محرم و صفر که روضه خوانی بود. در ماه رمضان نیز جلسات قرآن برگزار می شد. در روزهای عادی نیز با دیگر بچه ها به نماز جماعت می رفتیم.

روزی یکی از آشنایانمان به من گفت: «اگر همین طور که نماز می خوانی، تکبیر هم بگویی، بیشتر ثواب می کنی. پشت پرده، خانم ها، گاهی متوجه نمی شوند که امام جماعت به رکوع یا سجده رفته است یا نه». این شد که ارتباط من با مسجد قوی تر شد. مصمم شدم که تکبیر بگویم. اما من تکبیر گفتن بلد نبودم. نه که اصلا بلد نباشم، اما مسلط نبودم. یادم می آید یک روز رفته بودم مسجد نماز بخوانم که دیدم مکبر نیامده است. بلافاصله رفتم و در جایگاه او قرار گرفتم و دست و پا شکسته تکبیر گفتم. فکر می کردم اگر من تکبیر نگویم، خانم ها نمازشان را اشتباه می خوانند. وقتی نماز تمام شد و امام جماعت سلام داد، مثل موشک فرار کردم. بلد نبودم آیه «ان ا… و ملائکه…» را از حفظ بخوانم.

بعد از نماز عصر، امام جماعت مرا دید و گفت: شما بودی تکبیر گفتی؟ آفرین!

بعد دست کرد در جیبش و یک اسکناس صد تومانی به من داد. یاد همان روز افتادم که با پدربزرگم به مسجد رفته بودم. پدربزرگم مرا بعد از نماز پیش امام جماعت برد و گفت: «این سعید نوه من، بلد است قرآن بخواند.»

و بعد من در همان حال که دو زانو نشسته بودم، سرم را از خجالت پایین گرفتم و سوره «اذا جاء نصر ا…» را آرام و زیردندانی خواندم. بعد امام جماعت دست در جیبش کرد و یک مداد قرمز به من هدیه داد.

پدربزرگم بقال محل بود. حال که به این خاطره فکر می کنم، از خودم می پرسم، چرا امام جماعت می بایست در جیبش یک مداد قرمز داشته باشد؟ منطقی این بود که مثلا چیزی شبیه شکلات، کشمش، نقل و یا از این دست، همراهش باشد نه مداد قرمز؟ اگر اشتباه نکنم، کار کارِ پدربزرگم بوده است.

روی هم رفته از مسجد خاطرات خوبی دارم؛ ولی فکر می کنم مسجدمان از تکنولوژی روز عقب ماند. فکر می کنم آنچنان که بایسته است نتوانست در برابر این هیولای آدم خوار بایستد. جذابیت های دنیای جدید به اضافه برخی از آموزش های ناکارآمد مسجد، باعث شد بسیاری از ما با یک دوگانگی زندگی کنیم که ثمره آن چیزی نبود مگر از خود بیگانگی.

واقعیت پیرامون ما با آموزه های مسجد همخوان و هم سو نبود. دیگر زمان موعظه های شفاهی گذشته بود. دیگر دلخوشی ما تکبیر گفتن و قند دادن در مسجد نبود. تکنولوژی دنیایی به مراتب بزرگتر و پر زرق و برق تر برای ما ترسیم کرد. این شد که کم کم ما سنگر خود یعنی مساجد را ترک کردیم. فکر می کنم دیگر نمی شود با چیزی مثل یک مداد قرمز این سرباز از سنگر گریخته را به مسجد باز آورد.

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

سنگ‌باد؛ روایتی شتاب زده، از حکایت‌گری یک زن با معرفت

یادم می آید که پسربچه ای هفت ساله بودم. این اولین بار بود که به …

یک نظر

  1. سلام.وبسایتتون خیلی خوب و مفیده.به کارتون ادامه بدین
    ما در زمینه درب های ضد سرقت و ضد حریق فعالیت می کنیم.خوشحال میشوم از وبسایت ما دیدن کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *