خانه / یادداشت / سنگ‌باد؛ روایتی شتاب زده، از حکایت‌گری یک زن با معرفت

سنگ‌باد؛ روایتی شتاب زده، از حکایت‌گری یک زن با معرفت

یادم می آید که پسربچه ای هفت ساله بودم. این اولین بار بود که به مشهد مسافرت می کردم. با اتوبوس رفتیم. هنوز برادر کوچکترم به دنیا نیامده بود. پدربزرگ و مادربزرگم هم با ما همراه بودند. آنها هر ساله با هیئت به مشهد می آمدند.

یادم می آید وقتی به مشهد رسیدیم به محض این که محل سکونتمان مشخص شد، از پدرم خواستم که برایم یک دفتر نقاشی بخرد. چون به اندازه اجاره سوئیت و هتل پول نداشتیم غالبا در مسافرخانه های محقر نزدیک حرم ساکن می شدیم. در اتاق های کوچک و کثیف آن مسافرخانه ها حداقل امکانات رفاهی وجود داشت. مثلا یادم می آید که تلویزیون نداشت. یک تلویزیون بود که آن هم به صاحب مسافرخانه تعلق داشت. علاوه بر نبود تلویزیون، چون خیلی به نقاشی علاقه داشتم، وقتی دفتر نقاشی خریدم مواقعی که از حرم بر می گشتیم نقاشی می کردم.

یادم می آید یک کتاب داستان پینوکیو هم داشتم. گاهی اوقات هم آن را می خواندم. تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم. درست یادم می آید که نمی توانستم واژه «پرسید» را صحیح تلفظ کنم. به اشتباه آن را «پَرسید» می خواندم و فکر می کردم نویسنده باید به جای حرف «پ» حرف «ت» می گذاشت تا «پَرسید» به «ترسید» تبدیل شود!

برایم جالب بود که کودکی پر از شیطنت و انرژی مثل من، چه طور با نقاشی و مطالعه سرگرم می شود. یادم می‌آید در سال های ابتدایی دبستان، همان وقت که کودکی هفت – هشت ساله بودم، روزی به خانه خاله ام رفته بودیم. پسرخاله ام می خواست برود کوچه و با دوستانش فوتبال بازی کند. مرا هم با خود برد. بعد از چند دقیقه دستم را گرفت و آورد به مادرم تحویل داد و گفت: خاله بچه ات را بگیر. روی آسفالت تکل زد پای بچه های مردم را ناقص کرد.

و من برای این که حوصله ام سر نرود، نشستم نقاشی کردم. تکل زدن روی آسفالت، این شیطنت مخاطره آمیز کجا؟ و نقاشی کشیدن کجا؟ باز نقاشی کشیدن را می توانم تا اندازه ای هضم کنم؛ ولی مطالعه را نه.

البته بسیار خرسند و مفتخرم که از کودکی به مطالعه علاقه داشتم؛ اما همچنان برایم کنجکاوی برانگیز و معماگونه است که چرا کودکی این چنین پر شر و شور، به فعالیتی درونگرایانه مثل مطالعه روی خوش نشان می‌داد؟

حتی وقتی خواندن و نوشتن بلد نبودم یادم می آید که از دیگران می خواستم برایم کتاب بخوانند. برای مثال، یک روز از یکی از همسایه های مادربزرگم خواستم تا کتاب «سندباد» را برایم بخواند.

آن زن هم شروع به خواندن کرد. سندباد را می گفت «سنگ باد» و من برای اولین بار از شنیدن این اسم، با این ترکیب آوایی تحریف شده تعجب کردم. هر چه جلو می رفت می دیدم آنچه می گوید با آنچه من پیش از این از داستان سندباد شنیده ام تفاوت دارد. مثلا تصویری بود که سندباد داشت به عنوان باربر یک کیسه روی سرش حمل می‌کرد، در حالی که زن همسایه می گفت: «سنگ باد یک مُتَکّا (= بالش) روی سرش گذاشته است!»

کمی دیر متوجه شدم که زن همسایه سواد خواندن و نوشتن ندارد. اما حداقل این معرفت را داشت که وقت و حوصله اش را به من اختصاص داد.

پی نوشت: الآن که دقت می کنم، برایم جالب است که ابتدای این خاطره را با سیر و سفر آغاز کردم. به هر حال، سندباد هم خودش هفت مرتبه به سفرهای پر مخاطره و شگفت انگیز رفت. اگر دوست دارید درباره هشتمین سفر سندباد بیشتر بدانید، اینجا و اینجا کلیک کنید.

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

زیر گنبد مثل (۳)

ضرب المثل های شقّه شده: با یک دست نمی توان چند هندوانه بلند کرد. به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *