خانه / یادداشت / معنایِ مرگ یا مرگِ معنا؟

معنایِ مرگ یا مرگِ معنا؟

این روزها کتاب «مامان و معنی زندگی» را می خوانم. صراحت و صداقت نویسنده کتاب، اروین یالوم، مثال زدنی است. به نظرم موفقیت و تمایز او در میان روان درمانگران مشابه، از همین دو (صداقت و صراحت) سرچشمه می گیرد. در عین حال، یالوم نسبت به سرنوشت مراجعین خود حساس و با آنها از سر تعهد رفتار می کند. در ضمن، در فرایند درمان بیش از هر چیز بر اینجا و اکنون، و در نتیجه بر بهبود ارتباطات میان خود و بیمار متمرکز است؛ بنابراین، موفق می شود تا تمام توجه خود را به او اختصاص دهد. علاوه بر این ها، او نیز خود را انسان و آسیب پذیر می داند. به همین علت، از بیمارن خود نیز یاد می گیرد.

یکی از تجربیات گران قدر یالوم در فرایند درمان، مرتبط به سال ۱۹۷۰ میلادی و در خصوص یادگیری از بیماری سرطانی به نام پائولاست. پائولای ۵۵ ساله به سرطان سینه مبتلاست؛ اما در عین حال خود را با اشتیاق برای مرگ آماده می کند. او حتی شوهر و پسر سیزده ساله اش را یاری می دهد تا این واقعیت را بپذیرند و با آن کنار بیایند؛ طوری که یالوم با یادآوری این موضوع، اعتراف می کند که به پسر پائولا غبطه می خورد که چنین مادری دارد.

البته اعتقادات مذهبی یالوم با پائولا ناهمخوان است؛ طوری که به صراحت می گوید: «در قلمرو مذهب من هم همیشه با او [فروید] هم صدا بوده ام. [اگر فروید شاهد وضع پائولا بود] ممکن بود بگوید: «کام برآوری ساده‌لوحانه و ناب؛ ما می خواهیم که باشیم، از نبودن می هراسیم، پس قصه های خوشایندی می آفرینیم و در آن ها همه خواسته هایمان به حقیقت می پیوندند. مقصد نامعلومی که در انتظار ماست، روح بردبار، بهشت، نامیرایی، خدا، رستاخیز، مسیح، تمامی این اوهام، شیرین کننده هایی است برای کاستن از تلخی میرندگی.»»[۱]

اما مسئله به همین جا ختم نمی شود. کم کم یالوم در اثر ایمان مذهبی پائولا، اعتقادات خود را – البته با ملایمت بیشتر – مطرح می کند: «حالا نظراتم را بسیار نرم تر به زبان می آوردم. حالا عبارات ملایم تری بر زبانم جاری می شد: «کی می دونه؟»، «شاید!»، «زندگی پیچیده و ناشناخته است.»»[۲]

از آنجا که پائولا مرگ را با آغوش باز می پذیرد، سعی می کند تک تک لحظات باقی مانده عمرش را به بهترین شیوه بگذارند. بر همین اساس، با پیشنهاد یالوم، گروهی درمانی برای یاری بیماران رو به مرگ تشکیل می دهند. یالوم در این باره می گوید: «در نخستین جلسه گروه، که با ظرفیت کامل شروع به کار کرده بود، پائولا یک افسانه کهن یهودی را با صدای بلند خواند و اسباب شگفتی ام را فراهم کرد:

یک خاخام یهودی درباره بهشت و دوزخ از خدا پرسید. خداوند فرمود: «دوزخ را نشانت می دهم.» و خاخام را به اتاقی راهنمایی کرد که سُفره گرد بزرگی در آن پهن بود. مردمی گرسنه و نومید دوره سفره نشسته بودند. میان سفره دیگ بزرگ بود که عطر خوش محتویاتش، آب از دهان خاخام راه انداخت. هر یک از فراد دور سفره، قاشقی با دسته بسیار بلند در دست داشتند. گر چه قاشق ها به دیگ می رسید، ولی دسته بلندتر از بازوانِ به اصطلاح میهمانان دور سفره بود: پس غذا به دهانشان نمی رسید و هیچ یک قادر به خوردن نبودند. خاخام رنجشان را هولناک دید.

خداوند فرمود: «اکنون بهشت را نشانت می دهم.» و به اتاق دیگری رفتند، درست مانند اولی. همان سفره عظیم و گرد و همان دیگ غذا. آدم ها هم همان قاشق های دسته بلند را در دست داشتند. ولی اینجا همه فربه (چاق) بودند و به نظر می رسید خوب تغذیه شده اند و می گفتند و می خندیدند. خاخام علت را پرسید. خداوند فرمود: «ساده است، فقط مهارت می خواهد. در این اتاق که می بینی، همه آموخته اند که غذا را به دهان یکدیگر بگذارند.»

… انتخابش نقص نداشت: الهام بخش ترین افتتاحیه گروهی بود که تا آن زمان دیده بودم.»[۳]

۱. ص ۴۵

۲. ص ۴۷

۳. صص ۵۱ و ۵۲

اینستاگرام آموزشی نوقلم

کانال نوقلم؛ مخصوص نشر و نقد نوشته‌های شما

اگر نوقلم هستید، نوشتن را از اینجا شروع کنید.

درباره‌ی سعید تارم

همچنین ببینید

شما برنده‌ی یک دستگاه ماشین زمان شده‌اید!

مبارک‌تان باشد! هر وقت که اراده کنید، ‌می‌توانید سوار ماشین‌تان شوید. اما بدانید که ماشین زمان، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *