خانه / تمرین نویسندگی / نوشتن با ساز (۱)

نوشتن با ساز (۱)

این نثر ادبی را با الهام از موسیقی متن سریال شهریار نوشتم. تکنواز ویولون این قطعه، استاد ارسلان کامکار است.

بر همه چیز گرد غم نشسته است. یاد تو مثل کبوتر در هوای این خانه می‌چرخد. تو بی‌وفا هیچ خبر از حال من داری؟ می‌دانی که شب‌ها با چشم خیس سر به بالین فرو می‌آورم؟ می‌دانی که با تنهایی شب در گفتگو هستم؟

تصویر تو یک‌دم از نظرم نمی‌رود. این خانه پر از تمنای توست. اینجا جایگاه نزول توست. بی تو این خانه سرتاسر عزاست. به کلبه مسکین من پا نگذاشتی. مرا قابل ندانستی. با غم‌ها تنها و رها گذاشتی‌ام. اکنون سستی بر من چیره شده و مرا از پا انداخته است. دیگر نا و نفس ندارم.

خاطرات تو را گاه و بی‌گاه در خود مرور می‌کنم. به حال خودم می‌مویم. با خیال خود در کشاکشم. فکر نمی‌کردم این قدر همه چیزم باشی که ای کاش نبودی.

اگر دستم به فلک می‌رسید یک پارچه ناله و شکایت می‌شدم. بغض خود را می‌شکستم و زیر سیل اشک با او دست به گریبان می‌شدم. داد خود را از او می‌ستاندم. اما اکنون زبان‌بسته‌ای هستم که به لبخند ترک‌خورده دیوار خیره شده است.

گنجشک‌های این خانه به آواز خود قفل زده‌اند. دل و دماغ خواندن ندارند. تک‌درخت انجیر میان حیاط، دیگر حتی در بهار هم برگ و بار نمی‌دهد. در عوض بر شاخه‌هایش سیم خاردار می‌روید.

من روبروی آینه نشسته‌ام. در قاب آن تو را ناگاه در نظر می‌آورم. خودم را نمی‌شناسم. این همه از خود بیگانگی، زمین‌گیرم کرده است. هزار روضه در سینه‌ام تلنبار شده است. سینه‌زن و گریه‌کنی ندارم. بیرق‌های عزا را در چشمانم برافراشته‌ام. بازگرد و رخت سیاه را بر تنم پاره کن.

این را کسی می‌گوید که روزگاری گام‌هایش نفس زمین را می‌گرفت. عشق از این دیوِ قُلچُماق، مومی ساخت که در دست تو دلبر بی‌دین به بازی گرفته شد.

سینه‌ی سوخته‌ام صندوقچه خاک‌خورده خاطرات توست. برگرد و دوست‌داشتنی‌هایت را در میان آن بجوی. ببین که در میان آن، قلبی صدچاک برای تو می‌تپد.

آرام را از من ربودی. خاطرم را آشفتی. خیالم را به اسارت گرفتی. تو در من رسوخ کردی و مرا از من به یغما بردی. شرط انصاف نیست که از نفس افتاده‌ی تاراج‌رفته‌ای همچون مرا رها کنی و به کُنج عافیت بگریزی.

برگرد تا نفسم صاف شود. سینه‌ام سبک گردد. چشمم روشن شود. با ماه روی خود، بر من بتاب. بیا تا آفتاب به هوای قدوم تو، شرم حضور در کلبه ماتم‌زده‌ام را از یاد ببرد.

کاش تمام دلم را به نام تو نکرده بودم که حال بی‌آشیان و بی‌خانمان نگردم. کاش همه‌ی دلم را به دست تو طرّار نمی‌سپردم. کاش دشنه دغل‌کاری را قدری آرام‌تر بر قلب پاره‌پاره‌ام فرو می‌آوردی. ببین کارم به کجا کشیده است که با سایه‌ام روی دیوار، هم‌پیاله و دم‌خور گشته‌ام.

پیشکش به عاشق سینه‌سوخته، هنرمند فرهیخته، شادروان پرویز یاحقی

اینستاگرام آموزشی نوقلم

کانال نوقلم؛ مخصوص نشر و نقد نوشته‌های شما

اگر نوقلم هستید، نوشتن را از اینجا شروع کنید.

درباره‌ی سعید تارم

همچنین ببینید

نوشتن با دوربین (۲)

یکی از تمرین‌های نویسندگی خلاق، نوشتن بر اساس تصویر است. در این تمرین، عکسی را …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *