خانه / یادداشت / همه می‌دانند…

همه می‌دانند…

یادم می آید تازه کنکور داده بودم. به خاطر استرس های ایام کنکور حال چندان خوشی نداشتم. دکتر به من گفت سعی کن بیشتر کارهایی انجام بدهی که به آن علاقه داری. یادم هست وقتی از دکتر برگشتیم از یک کتاب فروشی دوره دو جلدی «درس حافظ» از دکتر محمد استعلامی را خریدم. در این فاصله پدر و مادرم برای انجام کاری به جایی رفته بودند. من هم در پیاده رو، روی پله مغازه ای نشستم و تا زمان آمدن آنها شروع به ورق زدن کتاب کردم. یکی – دو نفر که بعد از من از کتاب فروشی بیرون آمده بودند، به محض دیدن من در آن حال، به هم گفتند: این رو نگاه کن. چه قدر سریع داره کتاب رو همینجا داغ داغ می خونه.

و رفتند. شاید پیش خودشان فکر می کردند من خوره کتاب هستم. نمی دانستند اگر چه به مطالعه خیلی علاقه دارم، اما سردردم اجازه نمی دهد بیش از چند صفحه بخوانم. من فقط می خواستم از فرصت استفاده کنم، و به عطش کتابخوانی ام پاسخ دهم.

علی القاعده من خیلی می بایست از این اغراق درباره خودم خوشحال می شدم؛ اما یک لحظه برایم این سوال پیش آمد که آیا تا به حال، من هم گرفتار این نوع قضاوت ها در زندگی ام شده ام؟ یا نه؟ آیا کسی هست که او را بزرگ تر یا کوچک تر از آنچه هست، ارزیابی کرده باشم؟

با خودم فکر می کنم چه قدر گاهی اوقات ما آدم ها زود قضاوت می کنیم. چه قدر ساده و سریع به رفتار یکدیگر برچسب می زنیم. به محض مشاهده یک کج خلقی، دیگری را بدرفتار، و به مجرد شنیدن یک شایعه، آن یکی را فلان کاره اعلام می کنیم. بعدها متوجه شدم یکی از عمده ترین خطاهای شناختی ذهن انسان، زود قضاوت کردن است. از این خطاها با عنوان میان برهای مغز نام برده می شود.

جالب است یادآوری کنم که مغز مانند یک موتور کوچک سی – چهل واتی است. یعنی به اندازه یک لامپ انرژی مصرف می کند و همه اعمال بدن ما را با همین چهل وات اداره می کند. بدیهی است که در چنین شرایطی تمام تلاشش در راستای این است که کمتر انرژی مصرف کند. به همین دلیل شاید آن چنان طاقت ابهام و معطلی را ندارد. بلافاصله قضاوت می کند و با برچسب زدن به چیزی، تکلیف آن را مشخص و پرونده اش را با این برچسب ها به سرعت مختومه می کند: «فلان کس دزد است. دیگری شارلاتان و پشت هم انداز است. آن یکی تنبل و بی عرضه است…

اینها از جمله حکم هایی است که گاه به سادگی از مغزمان صادر و بر زبان مان جاری می شود. بدین طریق ما فرصت واقع بینی و مشاهده دقیق امور را از خود دریغ می کنیم. با دامن زدن به این خصلت مغزمان، او را راحت طلب و صرفه جو بار می آوریم. چه بسا به همین طریق، با ارزیابی غیرعینی و اغراق آمیز، فرصت های زیادی را از دست بدهیم و به خود یا دیگران خسارات جبران ناپذیری وارد کنیم.

جایی خواندم هر چه انسان دانایی اش بیشتر می شود، پی می برد که چه قدر نادان است. گویی در راهرویی تاریک دارد قدم می زند. ناگهان یک لحظه مسیر جلویش روشن می شود. بدین طریق راه را از چاه می شناسد و بلافاصله تا روشنایی هست، چند قدم بر می دارد. ولی دوباره روشنایی محو می شود و او سر جایش می ماند. جز این چند قدمی که برداشته، مطلب مهمی که برای او موضوعیت پیدا می کند این است که این راهرو چه قدر طولانی است و چه قدر دیدنی ها دارد. اما او مانده است و مسیری پر دست انداز و البته تاریک. همین درک متفاوت باعث می شود به جای مغرور شدن نسبت به مسافت طی شده، در حسرت و بهت مسیر پیش رو بماند. شاید به همین دلیل است که سقراط پس از عمری دانش اندوزی و تفکر آخر سر گفت: «می دانم که نمی دانم.» به عبارتی او فهمید که نمی تواند به پایان راهرو برسد.

شاید به همین دلیل است که پیامبر گرامی اسلام فرمودند: «کسی که فکر می کند بیشتر از همه می داند از همه نادان تر است.»

همین کلام به بیانی دیگر از زبان فئودور داستایوفسکی هم نقل شده است: «هوشمندترین انسان ها کسی است که هر ماه حداقل خودش را یک بار احمق خطاب کند.»

همه اینها را گفتم تا برسم به این نکته که ما غالبا بیش از آنچه فکر می کنیم در تشخیص و ارزیابی امور اشتباه می کنیم. پس اگر چیزی را نداستیم یا از دانستن آن مطمئن نبودیم، چند وات بیشتر از حد معمول، از انرژی مغزمان را مصرف کنیم. کمی تا روشن شدن این راهرو صبور باشیم و گرنه ممکن است در ایستگاه جهل مرکب خیمه بزنیم.

پی نوشت: این شب ها مصادف با شهادت علی (ع) است. کم و بیش همه می دانند که علی (ع) در محراب مسجد، در هنگام سجده به شهادت رسید. همه می دانند قاتل او ابن ملجم مرادی بود.

برخی او را نشناخته می ستایند. عده ای او را خدا می خوانند. دسته ای او را مردی ضد زن می شناسند. طایفه ای از او بغض و کینه دارند و او را در حمله اعراب به ایران، در جایگاه متهم ردیف اول می نشانند. کسانی ستایش از او را ناپسند اعلام می کنند. برخی تشکیک در اندیشه ها و گفته های او را کفر می خوانند. گاه او را مظلوم و گاه ظالم می نامند…

اما فراموش می کنیم که او درِ شهرِ علم بود، و در عین حال، خود را بنده کسی می دانست که حرفی به او بیاموزد. او به راه های آسمان آگاه تر بود تا راه های زمین. شاید اگر اکنون میان ما بود، ما نیز، به جای مسائل مهم تر، از او تعداد موهای سر و صورت خود را می پرسیدیم؟

ما خونِ علی را می بینیم که بر زمین ریخته؛ اما خود علی را نه که حقیقتش از اندیشه مان گریخته. بیاییم علی را از نو بخوانیم؛ هر چند به اندازه یک سطر واقعیت؛ واقعیت منهای تعصب.

چند خطی از نمایشنامه مجلس ضربت زدن، نوشته بهرام بیضایی:

«من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟… شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعه گیر و خندق گذار و معجزه سازم کردید! شاه ِ مردان و شیر خدا گفتید! از زمینم به چهارمْ آسمان بُردید! به خدایی رساندید! پدر خاک و خون خدا خواندید! درِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید! شما با من چه کردید؟…
ای شما که دوستداران من‌اید! من کجا هستم؟ بر صحنه شما حقیقت من کجاست؟ حذف‌ام می کنید به خاطر نیکی‌هایم. و با من، نیکی را حذف می کنید. آری _نیکی بر صحنه‌ی شما مرده! … چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی! _ شما دوستداران که با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟»

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

مسئولیّت از دست رفته

یادم می آید که چندماه پیش چنین جمله ای را روی کاغذ نوشتم: «گزینه دوم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *