خانه / یادداشت / پسری در تبعید چند دقیقه ای

پسری در تبعید چند دقیقه ای

پیش نوشت: این متن را نیز با تکنیک خوشه سازی بر اساس یک تصویر نوشته ام. در میانه متن می توانید این تصویر را مشاهده کنید. همچنین، در مورد تکنیک خوشه سازی به اختصار باید گفت که بر اساس تداعی آزاد پی ریزی شده است. برای مثال در همین متن، من ابتدا با مشاهده این تصویر یاد فصل پاییز، سپس یاد بازگشایی مدارس، سپس تر یاد دوره دبستان و آنگاه یاد خاطره ای از کلاس پنجم افتادم. اصلا اهمیتی ندارد که آنچه می نویسم، مطابق تصویر انتخابی باشد یا نه. به عبارتی، این تصویر دستاویزی برای نوشتن خلاق بود که به وسیله آن، خاطره ای فراموش شده، دوباره برایم زنده شد.

 

اقرار: من در کنار نویسندگی به روانشناسی به خصوص روانشناسی کاربردی بسیار  علاقه مندم. به سخن دیگر، دوست دارم آنچه می نویسم پس زمینه روانشناسی داشته باشد. در واقع، مهم ترین هدفم از نوشتن، پیدا کردن و شناخت بیشتر خودم است.

 

اصل ماجرا:

فصل پاییز برای بسیاری از ما یادآور خاطرات خوشایندی است. سوز سرد پاییزی، نم نم باران، بوی کاهگل کوچه هایی که دیگر رو به ویرانی است، پوشیدن لباس گرم، شعله بخاری، فس فس زود پز پر از سوپ، و شب نشینی هایی که شبهای بلند را میان دانه های ترش انار، با گپ و گفت، کوتاه و سپری می کند.

رویداد دیگر در این فصل بازگشایی مدارس است. خانواده ها خوشحالند که معلمان و مدارس، نیمی از روز بچه هایشان را نگه می‌دارند!

به یاد دارم وقتی مدرسه ها باز می شد بیشترمان نه به خاطر درس و مشق که به خاطر دیدار مجدد دوستان قدیمی و شیطنت های راه رفت و برگشت، به مدرسه می رفتیم. معلمان مان سال جدید تحصیلی را با روی گشاده و البته شاید با لبخندی عاریه ای تبریک می گفتند؛ چون شاید یک هفته نمی گذشت که نمی دانستند با این همه شیطنت ما دانش آموزان چموش و سرتق چه کنند. این گونه می شد که عزا می گرفتند و در دفتر مدرسه به همدیگر تسلیت می گفتند و یکدیگر را دلداری می دادند. طوری که وقتی زنگ آخر به صدا در می‌آمد، انگار آنها خوشحال تر می شدند!

من معمولا دانش آموز درس خوان و منضبطی بودم. اما یادم می آید یک بار از کلاس اخراج شدم. ماجرا از این قرار بود که با دو نفر از دیگر همکلاسی هایم که پشت یک نیمکت می نشستیم، حسابی خندیدیم. بغل دستی ام مدام جفنگ می گفت و من نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. مثلا می گفت: نخند مسواک گرون می شه. نخند لیف گرون می شه. نخند چغندر گرون می شه.

همین طور از این قبیل اراجیف و اباطیل را ور ور سر هم می کرد. معلم مان هم فکر کرد ما داریم او یا کلاس را مسخره می کنیم. آمد جلو و با پس گردنی آبدارِ شلاقی، هر سه مان را بیرون پرتاب کرد. خیلی دمغ شدم. سگرمه هایم در هم رفت و اشک در چشمانم حلقه زد.

photo_2016-12-08_13-58-09

ما هر سه پشت در کلاس نشسته بودیم. در همهمه ای که از درِ باز کلاس ها در سالن به گوش می‌رسید، احساس غربت می کردم. فکر می کردم اگر در این حال کسی از بچه محله هایمان مرا پشت در کلاس ببیند چه خواهد شد. بی تردید محل را از این خبر پر می کند. همان طور که روپوشم خاکی و خلی شده بود، فکر می‌کردم اگر ناظم یا مدیر در حال گذر از سالن ما را ببیند، احتمالا می بردمان پای دفتر و آن وقت یا پس گردنی می زند یا برایمان مورد انضباطی می نویسد؛ البته شاید هم هر دو. آن وقت گردنم می سوزد و سرخ می شود. آبرویم می‌رود و دوستانم پشت سرم حرف در می آورند.

اگر در این حال پدر یا مادرم برای پرس و جوی وضعیت درس و انضباطم به مدرسه می آمدند که دیگر خیلی بد می شد. من در این خیالات بودم اما بغل دستی ام همچنان زیر لب حرف مفت می زد و پرت و پلا قرقره می‌کرد.

در همین حین معلم مان در کلاس را باز کرد. به طرف ما سه نفر آمد و با لحنی سرزنش آمیز و تاسف بار گفت: بلند شید بیاید تو.

واقعا احساس می کردم مرغ مهاجری هستم که راهی به سوی وطن به رویش گشوده و کسی او را به زادگاهش دوباره فراخوانده است.

بعد از آن حواسم را جمع کردم و تصمیم گرفتم در همنشینی با دیگران دقت کنم تا به سادگی به اعتبار خودم چوب حراج نزنم. این ماجرا مثل برگی زرد، خشکید و خش خش کنان از درخت زندگی ام فرو افتاد، اما خاطره سبزش هنوز در یادم جاودانه است.

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

هجوم کولی‌ها

یادم می آید یک روز مادرم می خواست از خانه بیرون برود. من خیلی کوچک …

۲ نظر

  1. سعید جان خیلی متن جذابی نوشتی
    یاد دوران مدرسه افتادم
    الان یه خاطره ای از دوران مدرسه به ذهنم رسید، برم سریع بنویسمش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *