خانه / یادداشت / کادوی روز مادر

کادوی روز مادر

یادم می آید کودکی هفت – هشت ساله بودم. روزِ مادر تصمیم گرفتم برای مادرم هدیه بخرم. فکر می کنید چه چیزی خریدم؟ معمولا در این خصوص از یک کودک چه انتظاری می توان داشت؟

یکی از دوستانم برایم تعریف کرد، در دوره ابتدایی برای اردو به یکی از شهرها رفته بود. وقتی به شهر برگشت، از مغازه سر کوچه شان، چند تا کلوچه به عنوان سوغات می خرد و به خانه می برد. باز هم صد رحمت به شعور دوستم. من اگر بودم برای خودم پفک می خریدم!

من نمی دانستم چه چیزی مادرم را خوشحال می کند. اگر هم می خواستم نمی توانستم مثلا چیزی مثل انگشتر یا النگو برایش بخرم. به ذهنم هم نرسید برایش گل بگیرم. در خانواده و فامیل ما چنین رسومی باب نبود. این که به هم اظهار عشق و با خرید کادو – هر چند کوچک – محبت مان را به هم عملی ابراز کنیم. من هم نمی دانم چه شده بود که به فکر خرید کادو برای مادرم افتاده بودم. یادم می آید در میان بچه محل ها هم – که بیشترین وقتم را با آنها می گذراندم – چنین تمایلاتی ندیده و دراین باره چیزی نشنیده بودم.

به هر ترتیب، یادم می آید با سلیقه تمام روی یک برگ کاغذ خط دار (!) یک پاپیون قرمز کج و معوج کشیدم و زیرش جمله ای نوشتم با این مضمون که روز مادر مبارک!

مادرم خیلی خوشش نمی آمد من به در و دیوار خانه چیزی بچسبانم. هر از چند گاه به من می گفت: دیگر بس است. نقاشی هایت را از دیوار بردار.

همیشه دوست داشتم مثل بسیاری از بچه ها در سریال های تلویزیونی، اتاقی مخصوص به خودم داشته باشم تا فقط به در و دیوارش نقاشی بچسبانم. با این اوصاف، پاپیون قرمز را با چسب شیشه ای به کاشی های آشپزخانه چسباندم؛ طوری که وقتی مادرم به خانه می آید، جلو دیدش باشد.

گفتنی است که پدربزرگ مرحومم، بقال و معتمد محله بود. من هر روز به بقالی اش می رفتم. اجازه داشتم بدون پرداخت پولی چند تا خوراکی بردارم. آن روز به بقالی پدربزرگم رفتم تا هدیه ای برای مادرم پیدا کنم. هر چه نگاه کردم چیز به درد بخوری به چشمم نیامد. صابون، قرقره، کش قیطانی و … از جمله چیزهایی بود که در مقایسه با پفک، لواشک، بیسکوییت، بیشتر به درد مادرم می خورد. نمی دانستم با چه بهانه ای پدربزرگم را راضی کنم تا یکی از اینها را به من بدهد. زیاد هم جالب نمی دیدم هدیه ای از این دست برای مادرم ببرم. بعد از کلی گشت و گذار، می خواستم یک جوراب پارازیَن بردارم که پدربزرگم اعتراض کرد: بچه تو جوراب می خواهی چه کنی؟ گفتم: برای روز مادر می خواهم. گفت: برو پی کارت. بازی درآوردی؟

باز به ذهنم فشار آوردم چه کنم. نباید دست خالی به خانه بر می گشتم. به یک باره روی پیشخوان، نگاهم به جعبه آدامس های موزی و توت فرنگی افتاد. خودم قبلا آدامس موزی خورده بودم. فکر کردم حتما آدامس توت فرنگی باید بهتر و متفاوت تر باشد. دست دراز کردم و یک بسته برداشتم. پدربزرگم گفت: دهه! شلوغ کردی!

گفتم برای مادرم دارم می بَرم. تسلیم شد و گفت: بردار.

با خوشحالی آمدم خانه و آدامس توت فرنگی را در یک کاغذ رنگی پیچیدم. منتظر ماندم تا مادرم بیاید. وقتی آمد خانه، بغلش کردم و پاپیون قرمز را نشانش دادم. خجالت می کشیدم او را ببوسم. بعد هم آدامس کادوپیچ را بهش هدیه دادم. با خوشحالی گرفت و بازش کرد. فکر می کنم از دیدن آدامس متعجب شد ولی به روی خودش نیاورد. ازم تشکر کرد و آدامس را داد دستم و گفت: خودت بخور.

من هم به سادگی و با رضایتمندی تمام آدامس را از مادرم گرفتم و خوردم. گویی فکر می کردم تکلیفم را انجام داده ام و حال این آدامس جایزه من است.

گاهی با خودم می گویم کدام دیوانه ای به مادرش آدامس هدیه می دهد ولی وقتی بهتر نگاه می کنم می بینم این بهترین هدیه ای بوده است که تا کنون به مادرم داده ام. قیمت آن آدامس در آن روزها کمتر از ۱۰۰ تومان بود؛ ولی به قدری محبت کودکانه و معصومانه ای پشت این خیال خام و بچه گانه ام موج می زد که هر وقت یاد این خاطره می افتم، اشک در چشمانم حلقه می زند.

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

مسئولیّت از دست رفته

یادم می آید که چندماه پیش چنین جمله ای را روی کاغذ نوشتم: «گزینه دوم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *