خانه / یادداشت / مردی برای تمام فصول؟

مردی برای تمام فصول؟

آرامش این درختان و فضای مه آلود اطراف آن، ذهن را درگیر و نفس را در سینه حبس می کند. شاید در ابتدا مسحور این طبیعت بکر شویم اما هیچ بعید نیست میان این درختان سبزپوش مردان و زنانی کمین کرده باشند که در نگاه اول یاغی و سرکش به نظر برسند.

با این اوصاف، برای قضاوت دقیق تر باید قدری با ایشان نشست و برخاست تا دریافت در پس این شورش و کشمکش، و در پی این غارتگری، از که می گیرند و به که می‌دهند. سهم خود در این میان چیست؟ و چه قدر؟

گویی جنگل با همه بی قانونی اش پناهگاه و مقر این سربازان است. سربازانی که جامه هایی به رنگ درختان پوشیده اند و در بخشندگی و ایستادگی هیچ کمتر از آنان نیستند.

photo_2016-10-31_20-27-22-750x500

شاید بساط این آرامش فریبنده، هر لحظه با آوای بوقی برچیده شود. آنگاه پشت هر درخت سربازی کمین خواهد کرد. مشخص نیست چه نقشه ای خواهند داشت اما عاقبت صندوق های پشت گاری را خالی می کنند. صندوق هایی که تک تک سکه هایش به زور از جیب مردم بیرون کشیده شده و با قراول های متعدد نگهبانی می شود تا به خزینه پرنس جان اضافه گردد.

گاهی با خودم فکر می کنم رابین هود می توانست برای خود با این سکه ها خانه ای بخرد تا دیگر آواره جنگل نباشد. می توانست دست ماریان را بگیرد و به دور از هیاهو، مردم و پرنس جان را به هم بسپارد و خود در خلوت و آرامش، بی خیال آنچه بعدها درباره اش گفته خواهد شد، به زندگی دو نفره اش با ماریان ادامه دهد. هر یک از سربازانش نیز به پیروی از او همین کار را می‌کردند. آن وقت پرنس جان دیگر آسوده خاطر می شد. مردم نیز برای حل و فصل مشکلات خود به فکر چاره ای می افتادند. شاید از دل ایشان رابین هود دیگری ظهور می کرد. شاید هم هر کس مصمم می شد تا رابین هود خود باشد.

از خود می پرسم مگر می شود رابین هود تا همیشه زنده باشد؟ هر چه قدر هم که عمر کند، هر چه قدر هم که سرباز وفادار داشته باشد، باز هم تشکلیلاتش ممکن است به نابودی، ضعف و از هم پاشیدگی رو نهد. این سربازان بی جیره و مواجب فعلی نیز، همه دلخوشی شان وجود و حضور رابین هود است. کاش رابین به فکر بعد از خودش هم باشد. آینده ای که شاید هیچ گاه فرصت تجربه اش را به دست نیاورد. اگر مبارزه او با پرنس جان محدود به دوران زندگی اش نباشد، تقابل میان این دو، فراتر از روایتی صرفا شنیدنی خواهد بود. کاش رابین برای مردم فقط ماهی صید نکند. در غیر این صورت، مردم بعد از او منتظر رابین هود بعدی می شوند بی آنکه ذره ای از فن ماهیگیری آموخته باشند.

فکر می کنم وقتی قرار باشد یکی به جای همه بجنگد، ماجرای آرش تکرار می شود. آنگاه پیروزی یک ملت در گرو پیمایش تیری است که پیشاپیش به قیمت جان تیرانداز آن تمام شده است؛ فتحی احتمالی که فاتح آن بی بهره از لذت فتح خود خواهد بود.

باز که به تصویر نگاه می کنم، می بینم آرامش این درختان و فضای مه آلود اطراف آن، ذهن را درگیر و نفس را در سینه حبس می کند. شاید بساط این آرامش فریبنده، هر لحظه با آوای بوقی برچیده شود. بوقی که وضعیت قرمز را به ما هشدار می دهد.

 

توضیح: این عکس بسیار زیبا را از وبسایت دوست هنرمندم، «شاهین کلانتری» عزیز برداشته ام.

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

مسئولیّت از دست رفته

یادم می آید که چندماه پیش چنین جمله ای را روی کاغذ نوشتم: «گزینه دوم …

۲ نظر

  1. سلام سعید جان
    از نوشته ی بی نظیرت خیلی لذت بردم.
    قلم فوق العاده ای داری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *