خانه / داستان / کابوس (رتبه اول فراخوان نوقلم)

کابوس (رتبه اول فراخوان نوقلم)

کابوس، کابوس، کابوس. این کابوس لعنتی تمامی ندارد. خسته شدم از اینکه هر شب بیایی بی هیچ حرفی، حدیثی بایستی کنار تخت و خیره نگاهم کنی. خسته شدم از اینکه هرشب بیایی و با نگاهت متشنجم ­کنی. هنوز هم نگاهت همان قدر آرام و صبور است. نه سرزنشی، نه کینه­‌ای و نه حتی نگاه پیروزمندانه‌­ای. چطور هر دو پایت سالم است؟ مگر نباید جای خالی پای راستت را عصا پر کند؟ چرا هیچ وقت عصایی در دستت ندیدم؟

قرار بود برگ برنده‌­ام شوی، شدی سوهان روح­م. روزی که آوردنت اینجا، من تحویلت گرفتم .خالد زن پا به ماهش را برده بود بیمارستان. تو برگ برنده‌­ی خوبی بودی. من را به آرزویم می‌­رساندی. سرگرد رشید همان روز آمدنت، قولش را به من داد. سن و سال کم و جثه­‌ی ریز تو می­‌گفت با شوک الکتریکی و پنکه­‌ی سقفی حسابی زبانت بازمی­‌شود. اما تو سر سخت بودی و با دل و جرأت. نه از پنکه­‌ی سقفی کاری برآمد نه از شوک الکتریکی. فکر می­‌کردم گرسنگی، تشنگی،شکنجه و درد کم کم زبانت را باز می­‌کند. عفونت پای راستت، روز به روز بیشتر می­‌شد. باید می­‌فرستادمت بهداری ولی این کار را نکردم. بلاخره عفونت تمام پایت را گرفت. ناچار فرستادمت بهداری. از بهداری که برگشتی جای خالی پای راستت، خم به ابرویت نیاورد و سر سخت­‌ترت کرد.

از سر سختی­‌ات خوشم می­‌آمد. از این که مجبورم می­‌کردی برای باز کردن زبانت به هر دری بزنم. می­‌نشستم روی صندلی و خیره می­‌شدم به تو که روی صفحه­‌ی آهنی سوزان بالا و پایین می­‌پریدی تا کف پای برهنه‌­ات نسوزد. گاهی که تعادلت را از دست می‌­دادی و می‌­افتادی روی صفحه­‌ی سوزان، بلند شدنت دیدنی بود. با تمام وجود می­‌خندیدم. از اتاقک سوزان که بیرون می­‌آمدی کف پایت سوخته بود و تاول زده بود.

 مدتی بود حرف از عملیات جدید بود و حضور تو مُهر تأییدی بر گزارش جاسوسان. تو هنوز سکوت کرده بودی. نه حرفی از تعداد نیروها و میزان تجهیزات‌تان می­‌زدی. نه زمان و مکان عملیات را می­‌گفتی. هر طور بود باید زبانت را باز می­‌کردم. شکنجه­‌ی شدید و گرسنگی و تشنگی هم کاری از پیش نبرد و تو همچنان ساکت بودی. شب و روزت را گرسنه و تشنه، در سلول یک متر در یک متر تاریکی سپری می‌­کردی. بی آنکه بدانی چه زمانی از شب یا روز است. سطل ادرار و مدفوع­ت مدتی بود خالی نشده بود و سر ریز کرده بود کف سلول و بوی گند همه جا را برداشته بود.

کم کم داشتی از پا در می‌­آمدی. چشم­هایت گود رفته بود. پوست و استخوان شده بودی. توان ایستادن روی پایت را نداشتی. مدام سرفه می‌­کردی. اگر با آن همه مدرک گرفتار نشده بودی، یقین پیدا می­‌کردم که هیچ چیز نمی‌­دانی. اما تو و آن رفیقت که کشته شد، نیمه شب، در خاک ما، همراه با نقشه­‌های شناسایی و مختصات دقیق انبار مهمات و تجهیزات و تعداد نیروهای ما، مثل موشی توی تله گیر افتاده بودی و راه فراری نداشتی. هرچند اوایل همه چیز را می­‌انداختی گردن رفیق کشته شده­‌ات و خودت را بی­‌اطلاع جلوه می‌­دادی و بعد سکوت را ترجیح دادی، اما استخبارات عراق از دهان مرده حرف بیرون می­‌کشید چه برسد به موش فضولی مثل تو. به ویژه که تو همه را کلافه و عصبی کرده بودی. تلفات سنگین چند ماه پیش و شکست نیروهای ما دستپخت تو بود. مدت­ها بود که منتظرت بودند تا گرفتارت کنند. رفیقت خوش شانس بود که قبل از گیر افتادن کشته شد. و تو چه بد شانس بودی که گیر افتادی.

سوای این، مدت­ها بود که چشمم به دنبال موقعیت و جایگاه خالد بود و حالا که به راحتی می­‌توانستم موقعیتش را به دست بیاورم، تو لال شده بودی و زبان باز نمی‌­کردی. عاجزشده بودم. عاجزم کرده بودی.

عملیاتی در کار نبود. لابد دوستانت فکر می­‌کردند عملیات لو رفته و عملیات را منتفی کرده بودند. آلودگی و بیماری سخت زمین گیرت کرده بود. داشتی نفس­‌های آخرت را می­‌کشیدی. فرستادمت بهداری.

 سرگرد رشید دستور داد اوضاع­ت که بهتر شد با گروهی از اسرا بفرستمت اردوگاه. آن­ها را فرستادم ولی تو را نه. دوباره برگرداندمت توی همان سلولی که آخر دنیا بود. باید تلافی شکست مفتضحانه‌­ای را که خورده بودم سرت در می­‌آوردم. تلافی موقعیتی که از دست رفته بود. حتی اگر زبانت هم باز می‌­شد بی­فایده بود. باید آنقدر عذاب می‌­کشیدی تا می­‌مردی.

خالد بی پدر و مادر گزارش زندانی کردنت را به سرگرد رشید داده بود. سرگرد رشید من را توبیخ کرد و تو را فرستاد بهداری. حالت وخیم بود دوام نمی‌­آوردی. بعد از آن، تلافی سرسختی تو را سر دوستانت در می­‌آوردم. تلافی شکستی که خورده بودم و مسبب­ش تو بودی. کاری می­‌کردم که آرزوی مرگ می­‌کردند. برخی­‌شان که مثل تو سرسخت و با دل و جرأت بودند. من را یاد تو می­‌انداختند و طعم یک مبارزه­‌ی سخت و جانانه را به من می­‌چشاندند. اما آن­هایی که ضعیف بودند. حوصله‌­ام را سر می­‌بردند. مدام التماس می­‌کردند و به هزار کار نکرده اعتراف می­‌کردند و سر سخت­هایی مثل تو را، بد توی دردسر می‌­انداختند.

همه چیز خوب بود. همه چیز هیجان انگیز و لذت بخش بود تا آن شب لعنتی. از خانه­‌ی مادرم برمی­‌گشتم. چشمم به جاده بود که دیدمت. مست نبودم، وقت­‌هایی که به دیدن مادرم می­‌رفتم مست نمی­‌کردم. حوصله­‌ی جر و بحث و ناله و نفرینش را نداشتم. تمام  مسیر حواسم به تو بود. نگاه­‌هایت از همان شب شروع شد. نگاه­‌های عجزآور. بالاخره همان نگاه‌­ها مجنون­م کرد و راهی دارالمجانین. این طور خیره نگاهم می‌­کنی که چه؟ خسته نشدی این همه سال؟ تا کی می­‌خواهی هر شب بیایی و خیره نگاهم کنی؟

الهه حسینی‌شعار؛ نفر اول فراخوان استعدادیابی نوقلم

درباره‌ی سعید تارم

همچنین ببینید

آمین برای آرزویت (رتبه پنجم فراخوان نوقلم)

_ متأسفانه جواب آزمایش مثبته و از دست ما کاری ساخته نیست. بیماری همسرتون خیلی …

۴ نظر

  1. واقعا خیلی قشنگ بود. اذت بردم

  2. مریم اکبری برگشادی

    سلام. داستان جالبی بود. گره افکنی اول داستان برام جذاب بود. گره گشایی به جا، اینکه خالد چه کسی بود، راوی چه کسی بود. جملات ساده و روان. سلولش را در ذهنم تصویرسازی کردم. زاویه دید هم برام جذاب بود. کاملا مشخص است که با نکات تکنیکی اشنایی دارند.تبریک میگم. ارزوی موفقیت روزافزون دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *