بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان کوتاه کابوس

کابوس (رتبه اول فراخوان نوقلم)

کابوس، کابوس، کابوس. این کابوس لعنتی تمامی ندارد. خسته شدم از اینکه هر شب بیایی بی هیچ حرفی، حدیثی بایستی کنار تخت و خیره نگاهم کنی. خسته شدم از اینکه هرشب بیایی و با نگاهت متشنجم ­کنی. هنوز هم نگاهت همان قدر آرام و صبور است. نه سرزنشی، نه کینه­‌ای …

بیشتر بخوانید »